منبع پایان نامه ارشد با موضوع انسانگرایی، قرن نوزدهم، روشنفکران، انقلاب مشروطه

ی عالم در قرون نوزدهم و بیستم مؤثر بودند. همۀ این تحولات و پیشرفتها امکان تحقق آنچه بیکن در مورد عالَم جدید میگفت را فراهم آورد: اکنون انسان موجودی بـود کـه بـه مدد عقـل میتوانست همۀ مشکلات را حل کند و تقـدیر خویش را بـرعهدهگیرد و کمال یابد و در این راه حد و مرزی وجود نداشت (همان: 94-91).
در فضای پایانی قرن هجدهم، انقلاب ماشینی نیز که طلیعۀ ظهور انقلاب صنعتی قرن نوزدهم بود آغاز شده بود. بهاینترتیب هرچند مدرنیته به عنوان یک شاکلۀ نظامیافته بر پایۀ مبانی مشخص تنها در نیمۀ دوم قرن نوزدهم محقق شد اما به لحاظ وفور وقایع تاریخی سرنوشتساز در غرب جغرافیایی، قرون هفدهم و هجدهم را میتوان از همۀ قرون دیگر در شکلگیری مدرنیته مؤثرتر دانست (همان: 128).
بهطور خلاصه میتوان از عوامل زیر بهعنوان بسترهای سازندۀ مدرنیته نام برد:
1. نوزایی- از قرن چهاردهم میلادی
2. جنبش اصلاح دینی- قرن شانزدهم میلادی
3. عصر روشنگری- اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم میلادی
4. انقلاب صنعتی- نیمۀ دوم قرن هجدهم و نیمۀ اول قرن نوزدهم میلادی (نوذری، 1385: 111).

2- 1- 3 مؤلفهها و ویژگیهای اساسی مدرنیته
اندیشۀ مدرنیته واجد خصوصیاتی همچون: انسانگرایی17، عقلگرایی18، فردگرایی19، پیشرفت و ترقی، تسلط بر طبیعت، آزادی، برابری، و… میباشد. در ادامه، برخی از این مفاهیم شرح داده شدهاند.
– انسانگرایی
بنا به گفتۀ کسرایی، انسان در قرون وسطی و در مذهب کاتولیک، به زعم مذهبیبودن و اتصال به کلیسا و خدا، حقیر بود و از منزلت واقعی و همهجانبه و کامل آدمی بیبهره. عقیدۀ جزمگرایی کاتولیک و حاکمیت مطلق کلیسا، انسان مسیحی را از ویژگیهای خدادادی و اساسیاش مانند ارادۀ آزاد، قدرت انتخاب و آزادی محروم ساخت. از این رو در دوران نوزایی، روشنفکران از یک سو و پیشوایان دینی مذهب پروتستان از سوی دیگر، بر این نوع انسانگرایی کاتولیک اعتراض و عصیان کردند و کوشیدند مقام و منزلت آدمی را به او بازگردانند. در نتیجه انسانگرایی جدیدی پدید آمد که به مکتب اصالت انسان تعبیر شد. میتوان گفت که ریشۀ تفکر مدرنیته در خاک انسانگرایی به معنی محور قرارگرفتن و موضوعیت پیداکردن وجود آدمی پا گرفت و بر این اساس تمدن غرب و مدرنیته بر اصل عقل و آزادی فردی به معنای انسانگرایانۀ آن استوار است (کسرایی، 1379: 90-88).
– عقلگرایی
مدرنیته را آغاز حکومت خرد نامیدهاند، یعنی توانایی منطقی اندیشیدن و محاسبه و استنتاج. به این معنی خرد، اسلحهای انتقادی دانسته میشود که علیه اقتدار نیروهای کهنه و سنتی بهکارمیرود و یگانه اصل سازماندهی زندگی اجتماعی و فردی است. از بستر اندیشههای فلسفی رنه دکارت در قرن هفده بود که عقلگرایی سر بر آورد؛ این تفکر که با تردید به همۀ چیزهای موجود زاده شده بود، نهایتاً به این رسید که تنها چیزی که نمیتوان به آن شک کرد ذهن انسان است که منشأ همه شکهاست، پس با اصالتدادن به عقل، اعلام کرد که: “میاندیشم، پس هستم” (جهانبگلو،1382: 40). تأکید بر عقل انسان به عنوان معیار شناسایی و داور نهایی نزد متفکرین بزرگ مدرنیته تا آنجا پیش میرود که هگل در پیشگفتار فلسفه حق میگوید: “آنچه عقلانی است واقعی است و آن چه واقعی است، عقلانی است”. همچنین ماکس وبر مدرنیته را سازمان بخردانۀ جامعه میداند که نوعی گسست از باورهای فرجامشناسانه است و اعتقاد به هدفی علمی و از دیدگاه عقلی توجیه شدنی (کسرایی،1379: 93-92).
منظور از عقلانیت، خردورزی فردی و باور مطلق به توانمندیها و قابلیتهای عقل بشر بدون نیاز به منابع دیگر از جمله وحی، فرهنگ، سنت و جامعه است که توأم با منش و روش تجربی است؛ به لحاظ معرفتی میتوان گفت که عقلانیت روشنگری عقلانیتی فردگرایانه و تجربهگرایانه است و در نتیجه ملاک حقیقت در دو چیز خلاصه میشود: 1-عقلانیت فردی 2- تجربه و مشاهده (افروغ،1387: 17).
– فردگرایی
کسرایی در توضیح فردگرایی آورده: شالودۀ فردگرایی مدرن بر این اندیشه استوار است که هر فردی حاکم بر امور خویش است. انسان در عصر مدرن به عنوان موجودی واجد عقل، اراده و خواست، هویت تازهای مییابد و در مقابل همۀ قید و بندهایی که بنیاد جامعۀ کهن را تشکیل میدهد، به طور مستقل ظهور میکند. حقیقت انسان در فردیت او متجلی میشود و ارزشهای نهایی بشری به فرد فرد انسانها بازمیگردد. فرد انسانی صاحب حق، اراده، آزادی و مسئولیت میشود و مقدمۀ این امر اعتقاد به برابربودن همۀ انسانهاست (کسرایی، 1379: 94و95). «فردگرایی رفتاری است که فرد بر اساس آن کامیابی شخصی خود را بر امنیت جمع یا رفاه اعضای آن مقدم میشمارد» (بهنام، 1383: 188). در مبحث تحولات اجتماعی فردگرایی به عنوان مشخصهای برای جوامع جدید در نظر گرفته میشود؛ فردگرایی بیانگر تمایل فرد به برتریِ ارادۀ فردی، آزادی و منافع فردی و برخورداری از مالکیت فردی و مواهب برحسب میزان تلاش فردی و قابلیتها و استعدادهای شخصی می‌باشد (ارمکی و غفاری،1383: 69).
آنجا که کانت در مقابل سؤال روشنگری چیست؟ جواب میدهد که”رفع قیمومیت از انسان” تأکید بر انسان مدرنی است که قادر به تشخیص منافع و مصالح خویش است و برای این منظور نیاز به هیچگونه قیّمی ندارد؛ به اعتقاد کانت تا زمانی که قیمومیتی بر انسان تحمیل میشود، پاینهادن به دورۀ مدرن غیرممکن است (کسرایی، 1379: 96).
– پیشرفت و ترقی
طلیعههای روشن اعتقاد به اینکه حال بهتر از گذشته است در اواخر قرن هفده آغاز شد. اصحاب روشنگری عقیده داشتند که توسعه و کاربرد دانش و عقل موجب پیشرفت و سا
ماندادن به زندگی انسانها خواهد شد و وضعیت طبیعی و اجتماعی حیات بشری دائماً در حال بهبود و ترقی خواهد بود (همان: 97).
بنا به گفتۀ نوذری، در قرن هجدهم متفکران، فلاسفه و دانشمندان با خوشبینی بسیار بر این باور بودند که به مدد ارزشهای جهانشمول علم، عقل و منطق میتوانند از قید و بند اوهام، خرافات، اساطیر و آراء و اعتقاداتی که بشریت را از پیشرفت و ترقی باز میدارند، رهایی یابند. آنان معتقد بودند که این فرایند در نهایت بشریت را از چنگال فقر، بدبختی، جهل، خرافه، دین، هر گونه رفتار غیر عقلانی، و اعتقادات پوچ و موهوم آزاد خواهد ساخت. و بدین ترتیب زمینه برای پیشرفت بشر به سوی آزادی، سعادت و پیشرفت فـراهم میگردد. ایـنها در واقع اساس تفکـر مدرنیتـه محسوب میگردند (نوذری، 1385: 131).
– تسلط بر طبیعت
بنا به گفتۀ کسرایی، در اندیشۀ قرون وسطایی جایی برای شک وجود نداشت. در همۀ تفکرات، این آگاهی بود که کائنات در پناه نظم و ترتیبی نقض ناشدنی قرار دارد و کار اندیشه آفرینش نیست، بلکه پذیرش است. اما در نوزایی تحولی اساسی در این موضوع رخ داد. آموزههای گالیله، نیوتن، دکارت و اصحاب دایرهالمعارف و روشنگران قرن هجدهم رویهمرفته نگرش انسان نسبت به طبیعت را عوض کرد. از طبیعت افسون زدایی شد و طبیعت به عرصهای برای کاوش تجربی انسان تبدیل شد. بدین صورت عقل انسانی به عنوان سوژه با تبدیل طبیعت به شیء (ابژه) و از طریق روش علمی نه تنها در صدد کشف رموز آن برآمد بلکه بر آن شد که بر طبیعت تسلط پیدا کند (کسرایی، 1379: 99و100).
علاوه بر ویژگیهای فوق، مدرنیته دارای مؤلفههای دیگری همچون لیبرالیسم، غایتمندی تاریخ، سکولاریسم و… نیز میباشد که شرح آنها از محدودۀ این پژوهش خارج است.

2- 1- 4 زمینۀ تاریخیِ ورود مدرنیته به ایران
نخستین برخوردهای میان ایران و غرب به عصر صفویان میرسد. اما تا نیمۀ قرن نوزدهم کوشش چندانی بـرای غربـیسازی صورت نمیپذیرد و برنامۀ خاصی بـرای اقتباس یا تقلید از آداب، اندیشههای سیاسی و اقتصادی و نیز تفکر فلسفی غرب در ایران وجود ندارد. پس از جنگهای ایران و روسیه و بعد با رسیدن دورۀ سلطنت ناصرالدین شاه و سرانجام با تحقق انقلاب مشروطه در سال 1285 (1906) است که روند ورود اندیشهها و رسوم غربی به صورت جدی مطرح میشود. شاید بتوان دورۀ ورود ایران به دنیای مدرنیته را سالهای پس از شکست غمانگیز ایران از سپاه روسیه، و امضــای دو معـاهـدۀ تحقیرآمیز گلستـان (1229/1813) و تـــرکمانچای (1244/1828) دانست. سرخوردگی ناشی از شکستهای متوالی ایران در این جنگها و احساس ضعف نظامی و حقارت فرهنگی برخاسته از آنها در میان ایرانیان، ولیعهد، عباس میرزا و گروهی از نخبگان ایران را برانگیخت تا در پی یافتن علل واقعی برتری نظامی غرب برآیند و جریان مدرنسازی ایران را به راه اندازند (جهانبگلو، 1387: 12). نتیجۀ این تصمیمگیری فرستادن اولین گروه از دانشجویان نظامی به دیار فرنگ بود که در بازگشت به ایران نشانههایی از روح فرنگی را با خود به همراه آوردند؛ روح فرنگی چیزی نبود جز همان اندیشۀ مدرنیته که بعدها از طریق کوشش و فعالیت افرادی همچون امیرکبیر، میرزا مـلکم خان، آخوندزاده و طالباف در قالب نهادهایی چـون دارالفنون، فـراموشخانه و کوششهای ادبی و سیاسی، جنبش تجددخواهانه ایران را پایهگذاری کرد که ثمرۀ آن بعدها انقلاب مشروطیت بود (جهانبگلو، 1385: 13).

2- 1- 5 انقلاب مشروطه
زمانی که دانشجویان ایرانی از اروپا بازگشتند عدهای از آنان به هواداران و یا نظریهپردازان حکومت مشروطه تبدیل، و خواهان سیستمی دموکراتیک برای کاستن از استبداد حاکم شدند. این خواستهها به جنبش مشروطه منتهی شد. اما نمیتوان علت وقوع آن را منحصراً به بُعد غربگرایی و یا پیروی از غرب و یا در شکل افراطیترِ آن، غربزدگی خلاصه کرد (سایت انسان شناسی و فرهنگ). «حقیقت این است که هم شرایط بومی و هم اوضاع و احوال جهانی در شکلبخشیدن به این جنبش مؤثر بودند» (میرسپاسی، 1389: 116). مشروطۀ ایرانی را میتوان شکلی پیچیده و درهمشده از گرایشهای غربی، مذهبی، سنتی و بومی دانست.
داریوش آشوری در کتاب ما و مدرنیت آورده:
جنبش مشروطه قیام انسان شرقی است بر ضدّ بنیاد سیاسی جهان خود و بر ضدّ شیوۀ قدرتمداری شرقی. این جنبش الهام یافته از ایدههاییست از اروپا آمده، که مهمترین آن آزادی است. قیام انسانیست که میخواهد با معنای تازهای از انسانیت زندگی کند که شرقی نیست، زیرا میخواهد مفهوم فرمانبرداری مطلق را از میان بردارد تا به انسان آزاد بدل شود. (آشوری، 1377: 170)

2- 1- 6 رویاروییِ ایران با مدرنیته
در برخورد با مدرنیته به تعبیر رامین جهانبگلو «ما تنها نقابی مدرن به چهره زدهایم که هر بار آن را از چهره برمیداریم، فلاکت تفکر سیاسی و فلسفی ما آشکار میشود. پس همه چیز گواهی میدهد که علیرغم ظاهر قضایا، وجدان سنتی هنوز مفهوم مدرنیته را در خود جذب نکرده است» (جهانبگلو، 1387: 24).
در مقام بیان تفاوت اساسی مدرنیته در اروپا و ایران باید گفت که مدرنیته در اروپا فرایندی بود که ابتدا با تحولات فکری فلاسفه و اندیشمندان آغاز شد و پیشرفتهای تکنولوژیکی و صنعتی و اقتصادی محصولات ثانوی آن بودند، در صورتی که پیدایش مدرنیته در ایران با ورود تکنولوژی و فراوردههای صنعتی همراه بود و نه نتیجۀ تحولات فکری و فلسفی. به قول داریوش آشوری: «انسان جهان سومی شیفتۀ تکنیک و دستاوردهای تکنیک است و به طرف آن انگیزش جدی دارد، اما برای علم نظری و فلسفه انگیزش جدی ندارد، زیرا
با بستر فرهنگی آن بیگانه است» (آشوری، 1377: 271).

2- 1- 7 واکنشهای روشنفکران ایرانی در مواجهه با مدرنیته
امروزه پس از گذشت حدود دویست سال از رویارویی با مدرنیته، رابطۀ بین سنت و مدرنیته در ایران همچنان نامشخص و یکی از اساسیترین مسائل فکری روشنفکران است. این سردرگمی در رابطۀ میان سنت و مدرنیته در تمام جوامعی که بدون فراهمبودن زمینههای فکری و فرهنگی، با مدرنیته مواجه شدهاند معمولاً رخ داده است.
در ایران رویکردهای گوناگونی در برابر مدرنیته در زمینههای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی هنری دیده شده است؛ در این راستا عدهای مدرنیته را رد کرده، به نقد صریح آن پرداخته و سنت را برتر دانستهاند. این گروه، «پس از آشناشدن به نمودهای تعارضآمیز مدرنیته، حتی به مقابله جدی با صورت مادی و عینی آن (نوسازی) در سطوح متعدد پرداخته و مدعی بازگشت به جامعۀ سنتی شدند» (آزاد ارمکی، 1380: 69). در مقابل، گروهی به نفی سنتهای جامعه با هدف دستیابی سریع و

دیدگاهتان را بنویسید