نظریه ها و تبیین های زیست شناختی

تبیین های زیست شناختی

در طول تاریخ بشری ، بحث پیرامون سرنوشت و سرشت آدمی و عوامل تغییر دهنده آن ، با دیدگاههای متفاوتی همراه بوده است . بسیاری سرشت و فطرت آدمی را چیزی دانسته اند که به هیچ وجه قابل تغییر نبوده و به باور آنها هر فرد همان گونه زندگی می کند که متولد شده است ؛ یعنی انسان موجود ای است که چگونه زیستن را با خود به دنیا می آورد . همان گونه که رنگ پوست و رنگ چشم را نیز از زمان تولد با خود دارد . از این رو برخی از آسیب شناسان ، عوامل زیست شناختی مانند نقص جسمانی و وضعیت خاص ژنتیکی را علت کژرفتاری می دانند و بر این باورند که جرم و جنایت ، عادتهای غیر قابل اجتناب از پیامدهای حتمی یک ژن بد و یک خون ید هستند( ستوده و بهادری ، 1380 : 27 و 28 ) .

این تبیین ها عوامل روانی و اجتماعی توجه چندانی ندارند و معتقدند که علت اصلی کجروی و انحراف فرد ناشی از نارسایی های جسمانی اوست . در زیر به چند مورد از تبیین های زیست شناختی اشاره می شود :

1-1-7-2- سزار امبروزو و انتقادات وارده با نظریه لمبروزو

« سزار لمبروزو » جامعه شناس ایتالیایی در سال 1876 کتاب ” انسان بزهکار ” را انتشار داد و در آن مدعی شد که راز مجرمیت را در مفهوم باز پیدایی ژنتیکی پیدا کرده است . به ادعای او فرد مبتلا به باز پیدایی ژنتیکی کسی است که به ویژگیهای ارثی نیاکان خود در مراحل اولیه تکامل انسان بازگشته است و در نتیجه نمی تواند برای پیروی از قواعد جامعه کنونی به خوبی جامعه پذیر شود به نظر لمبروزو افراد کجرو و مجرم را می توان از روی تمایزات چهرشان تشخیص داد . ویژگیهای جسمانی غیر عادی آنان عبارتند از : جمجمه غیر طبیعی ، آرواره های بزرگ ، بینی پهن ، خطوط مشخص کف دستها ، حدقه های بزرگ چشم ف گوشهای بزرگ ، دندانهای ناهمتراز ، داشتن بیش از دو سینه ، چشمانی لوچ و مغولی ، لبهای کلفت گوشت آلود ، میل شدید به خالکوبی ، میل به نه تنها کشتن قربانی بلکه مثله کردن بدن او ، دریدن گوشت و نوشیدن خون او ، گرایش شدید به بازیهای بیرحمانه ، میگساری ، بد بیراه گفتن و به زبان لاتی صحبت کردن ( مور ، 1381 ، کی نیا ، 1370 : 77 ) .

 

 

انتقادات وارده به نظریه لمبروزو

1- مهمترین انتقادات نظریه لمبروزو از سوی چارلز گورنیگ پزشک زندانهای انگلیس در سال 1913 وارد آمد ، او با کاربرد روش خود لمبروزو ( روش آماری ) به بررسی افراد عادی و کژرفتار پرداخت و پس از اندازه گیری بدن سه هزار مجرم در انگلستان و نیز دانشجویان دانشگاههای اکسفورد و کمبریج و عده ای در ارتش به این نتیجه رسید که آنچه لمبروزو نشانه انحطاط خوانده بود ، در میان دانشگاهیان و افراد ارتش نیز به همان وفور دیده می شود ، که در میان مجرمان تنها فرقی که بین آنها یافت آن بود که مجرمان اندکی قد کوتاه تری داشتند که گورنیگ این امر را معلول این دانست که مجرمان از طبقه اجتماعی و اقتصادی فقیرتری هستند . گورنیگ نتیجه تحقیق خود را در سال 1913 در کتابی با نام ” محکوم انگلیسی ” انتشار داد و اعلام کرد که بین افراد جنایتکار و عادی از نظر جسمانی فرقی نیست و تبهکاری بازداشتی یا زیبایی چهره و اندام ، کوتاهی یا بلندی قد یا دست و پا ارتباطی ندارد ( ستوده ، 1385 : 93 ) .

2- بعضی نقایص جسمانی تحت تأثیر محیط برای مثال تغذیه بد می تواند پدید آید . کسانی که نقص جسمانی دارند به خاطر رفتار دیگران با آنها و یا عقاید فرهنگی در مورد بعضی نقائص جسمانی ممکن است عکس العملهای روانی از خود نشان دهند . همانطور که گافمن هم اظهار داشته شخصیت فرد تحت تأثیر کنش متقابل با دیگران شکل می گیرد . اگر گروهی یا فرهنگی شخصی را زشت یا پلید در نظر گیرند . این امر بر شخصیت تأثیر می گذارد و ممکن است رفتارهایی مطابق با انگی که به او خورده است از خود نشان دهد .

3- از نظر تئوری ژنتیک هیچ امکانی برای ظهور خصایص نسلهای گذشته و یا بازگشت به آن وجود ندارد .

4- از نظر تکنیکی آمار او با در نظر گرفتن سطح توسعه ریاضی در عمرش کاملاً ابتدایی است و نتایج او از نظر آماری ارقام ناچیز هستند .

5- خصایص زیستی نمی توانند تنوع ارقام جنایت را در فرهنگهای مختلف ، زمان و طبقات توضیح دهند و نمی گویند چرا قوانین در طول زمان تغییر می کنند و قوانین جدید پدید می آیند (ممتاز ، 1385 : 40 ) .

2-1-7-2- نظریه لذت جویی و درد گریزی آیسنک

هانس آیسنک می گوید : وراثت در مستعد کردن زمینه برای ارتکاب جرم و کژرفتاری نقش مهم و احتمالاً حیاتی را ایفا می کند ؛ اما در عین حال به عوامل محیطی جرم نیز توجه دارد . به نظر وی انگیزۀ نخستین انسان ، لذت جویی و درد گریزی است . از این رو اراده آزاد انسان و خرد ورزی او را به عنوان عامل تعیین کننده رفتار آدمی نمی پذیرد و متناسب کردن مجازات با بزهکاری را نیز در کاهش جرم و جنایت بی تأثیر می داند ، زیرا که لذت جویی در بیشتر موارد آنی است و به گذشت زمان نیاز ندارد ؛ در حالی که مجازات در آینده در انتظار فرد است و به خاطر این شکاف زمانی میان کژرفتاری که لذت جویانه است و مجازات که رنج آور است ، کژرفتاری تکرار می شود و مجازات نمی تواند کژرفتاری گردد . علاوه بر این امکان پنهان ساختن بسیاری از کژرفتاری ها و گریز از مجازات نیز وجود دارد ( اشرف ، 1355 : 140 ) .

3-1-7-2- ویلیام شلدون ( تیپ شناسی )

در دهه 1940 اندیشه ارتباط میان ساختمان زیستی و تبهکاری ور مطالعات ویلیام شلدون احیا شد . شلدون کوشید تا شخصیت و رفتار افراد را با تیپ بدنی آنها مرتبط سازد . او تحت تأثیر کرچمر سه نوع تیپ بدنی را مشخص کد :

1- فربه تن[1] ؛ شخصی است چاق و با بدم نرم و گرم .

2- کشیده تن[2] ؛ شخصی است لاغر با بدن شکننده و باریک و استخوانی .

3- ستبر تن[3] ؛ شخصی است با بدنی سخت و عضلانی .

شلدون معتقد است که هر یک از این انواع روحیه و مزاج خاص دارند . به گفته وی فربه تنان ، افرادی آرام ، راحت طلب ، مهربان و برونگرا هستند . کشیده تنان ، اشخاصی خویشتن دار و درونگرا می باشند و ستبر تنان پرخاشجو و فعالند . شلدون ادعا کرد که می توان بر اساس احتمالات آماری پیشگویی کرد که میزان جرم ستبر تنان چهار برابر کشیده تنان است . از میان سه تیپ ستبر تنان بیشترین گرایش به کژرفتاری را دارد و افراد کژرفتار در اکثر موارد دارای این شکل بدنی هستند( مور، 1381 : 266 ، کوئن ، 1370 : 162 ).

4-1-7-2- هانس آیزنک

آیزنک از جمله اثبات گرایان زیستی است که معتقد است خصایص ژنتیک می تواند مبدل به کژرفتاری گردند . اما آیزنک به عوامل محیطی نیز توجه دارد و بنابراین دیدگاه او قدمی فراتر از جبرگرایان زیستی بر می دارد و دارای ابعاد علمی تری می باشد . از نظر تصویری که از انسان دارد نظر او این است که انگیزه اصلی انسان دنبال کردن لذت و اجتناب از درد و رنج است . او معتقد است با اجرای تنبیه و اجرای درد و رنج نمی توان مانع کژرفتاری شد . از نظر آیزنک انسان یک موجود لذت جو است . چون ارتکاب جرم به طوری فوری به لذت منتهی می شود و فرد ممکن است دستگیر هم شود ، میل به کژرفتاری در افراد ایجاد شود ( ممتاز ، 1385 : 41) .

هانس آیزنک به دو مفهوم تیپولوژی دست می یابد : درون گرا و برون گرا .

1- درون گرا : درون گرا فردی است خود دار ، همیشه برنامه ریزی می کند ، به امیال خود اطمینان نمیکند ، از هیجان خوشش نمی آید ، علاقمند به شیوه زندگی منظم است ، احساسات خود را کنترل می کند ، هرگز رفتار خشونت آمیز از خود نشان نمی دهد ، آدم قابل اطمینانی است و سیستم عصبی او برای شرطی شدن مستعد و آماده است .

2- برون گرا : برون گرا فردی است اجتماعی ، دوستان زیادی دارد ، علاقمند به هیجان است ، به دنبال خطر می رود ، بر مبنای لحظه عمل می کند ، هیچ چیز را زیاد جدی نمی گیرد ، انگیزه ها و امیال خود را دنبال می کند دوستدار راحتی و خوشگذرانی است ، از تغییر و تنوع خوشش می آید ، رفتار خشونت آمیز از او سر می زند ( همان منبع ، 1385 : 44 ) .

5-1-7-2- نظریه کرموزوم

این نظریه تحت عنوان سندرم کلاین فلتر معروف شده است . در این نظریه بیولوژیکی اظهار می گردد که زنان دارای XX  کرموزوم و مردان دارای XY  کرموزوم هستند ، بعضی از محققان معتقد هستند که تبهکاران و کسانی که مرتکب جرم می شوند دارای یک کرموزوم اضافی هستند ( مردان دارای XXY  کرموزوم و زنان دارای XXX  کرموزوم ) افزایش این کرموزوم ممکن است منجر به افزایش قد و در مواردی اختلالات روان گردد که این امر ممکن است موجب کجروی افراد شود . البته تحقیقات بعدی نشان داد که بین افراد مجرم و غیر مجرم از نظر اختلالات کرموزومی تفاوتی وجود ندارد ( همان منبع ، 1385 : 45 ) .

2-7-2- تبیین های روان شناختی

بسیاری از روانشناسان و روانکاوان علل کژرفتاری های اجتماعی را بر حسب نقص شخصیت و پایین بودن بهره هوشی تبیین می کنند ، و بر این باورند که کژرفتاری محصول طبیعی میراث زیستی و محیطی آلوده شهری است. در واقع آنان کژرفتاریها را پیش از آنکه به ژنهای غیر عادی یا کرموزوم های اضافی اختصاص دهند ، به تجربه تلخ دوران کودکی که معلول روابط ناسالم بین فرد و محیط اجتماعی اوست ، نسبت می دهند . روانشناسان ، بیشتر به تفاوتهای فردی توجه می کنند ؛ یعنی ویژگیهایی که فرد را از افراد دیگر متمایز می کند . و برخی دیگر از روانشناسان ، وراثت و محیط ، هر دو در شکل گیری شخصیت نقش مهمی دارند ( ستوده و بهادری ، 1386 : 29 ) .

در زیر به چند مورد از نظریه های عمده روانشناسی اشاره می گردد :

1-2-7-2- ساختار شخصیت از دیدگاه فروید

بیشترین تبیین هایی که با رویکرد روان شناختی در مورد کژرفتاری می شود ؛ تحت تأثیر نظریه های فروید است . از نظر فروید شخصیت انسان به مثابه قطعه یخ بسیار بزرگی است که در اقیانوسی شناور می باشد ، و فقط قسمت کوچکی از آن آشکار و در سطح آگاهی است ( خود آگاه ) و بخش عمدۀ آن زیر آب قرار گرفته و دنیای وسیع خواستها و تمایلات و انگیزه ها و عقاید سرکوب شده ای است که انسان از آن آگاهی ندارد ( ناخودآگاه) این بخش ناخودآگاه ، در حقیقت تبیین کننده اصلی رفتارهای انسان است. از نظر فروید ساختار شخصیت شامل سه فرآیند – نهاد ، من و من برتر است. اینها نه شیء هستند و نه مکانهایی در ذهن ؛ بلکه آنها فرآیندهای پویا و تأثیر گذار بر یکدیگر هستند که هر یک خاستگاه و نقش ویژه خود را دارند .

نهاد ؛ اصل ذات

نهاد فرآیندی است که از مجموعه غرایز اولیه تشکیل می شود و از اصل لذت پیروی می کند . در واقع نهاد بخشی از شخصیت انسان است که با تقاضا اقناع فوری نیازهای ابتدایی و اساساً زیست شناختی رابطه دارد و شامل تمایلات و احساسات ناخودآگاهی است . وجود نهاد است که انسان را برای رفع نیازهای اولیه زندگی به فعالیت وا می دارد . چون نهاد ، از اصل لذت پیروی می کند ، با مصرف کردن انرژی از تنش روانی می کاهد ، و تعادل حیاتی را برقرار می سازد . البته نهاد خواهشهای نامقبول و نامعقول نیز دارد ؛ اما چون تنها عامل فعال نیست نمی تواند به سادگی از انسان یک فرد بی بند و بار به وجود آورد . نهاد همیشه با “من ” و “من برتر ” همراه است و با آنها مهار می شود .

نهاد برای کاستن و از بین بردن تنیدگی ها و ناراحتی ها دو نوع فعالیت – واکنش بازتابی و نخستین گام کامیابی در اختیار دارد . واکنش بازتابی شامل مجموع حرکات غریزی و افعال خود به خودی است ، مانند سرفه ، عطسه ، خمیازه و یا با بر زمین کوفتن و ظاهراً بی دلیل به چپ و راست قدم زدن و جست و خیز کردن ، این کنشها معمولاً سبب کاستن تنیدگی می شوند و تا حدی رنج و ناراحتی را از بین می برند . اما نخستین گام کامیابی متضمن واکنش روانی پیچیده تری است و موجب به تصور درآوردن چیزهایی می شود که از عهده واکنش بازتابی بر نمی آید . مثلاً اگر فرد گرسنه ای ، غذا را در نظر خود مجسم سازد ؛ یا اگر آرزوی نیل به مقام یا بدست آوردن مالی دارد ، در عالم خیال شاید مقصود را در آغوش گیرد و از تنیدگی ها می کاهد ( سیاسی ، 1371 : 198 ) .

من ؛ اصل واقعیت

در حالی که نهاد به جستجوی لذت است ، من به دنبال واقعیت است که در اثر برخورد با دنیای خارج بوجود می آید . من هسته اصلی شخصیت است و مبین آموزش و فراگیری واقعیات زندگی است و با رشد کودک و آشنایی او با حقایق محیط پدید می آید . این فرآیند در واقع ، پیوند دهنده نهاد و من برتر و به اصطلاح «‌دروازه بان » شخصیت است ، و به انسان کمک می کند تا نیازهایش را بر اساس واقعیات و در ارتباط با آن و با استفاده از امکانات واقعی برآورده سازد و از تنش درونی بکاهد . اگر مادر بتواند ، موازنه ای بین محبت و ارضای نیازهای کودک ” اصل واقعیت ” من ایجاد کند ، کودک سالمی را از نظر شخصیت خواهد داشت .

من برتر ؛ اصل آرمانی

وقتی کودک در برابر محیط واکنش نشان می دهد نه تنها من رشد می کند ؛ بلکه نوعی آگاهی نسبت به درست یا نادرست نیز در او ایجاد می شود . این آگاهی مبنای همان چیزی است که معمولاً به آن من برتر می گویند . در واقع من برتر شامل ارزشهای اخلاقی و وجدانی هر فرد است که به تدریج در فرآیند جامعه پذیری در بخش ناخودآگاه او پدید می آید و به وسیلۀ پاداش و تنبیه استوار و پایدار می گردد . و می تواند در مقابل نهاد از خود مقاومت نشان دهد . من برتر فرد را وادار می کند تا رفتارهای خود را با معیارهای اخلاقی و هنجارهای اجتماعی مورد قبول جامعه منطبق سازد .

تضاد بین سه فرایند شخصیت

در میان سه فرآیند شخصیت ، و طبقه ” من ” از همه دشوارتر است ، زیرا باید هم خواسته های نهاد و هم خواسته های من برتر را برآورده کند . او باید بین این دو سطح تعادل و هماهنگی ایجاد کند . اگر خواسته های نهاد را برآورده نکند موجودیت فرد به خطر خواهد افتاد و اگر خواسته های من برتر را در نظر نگیرد ، حیثیت اجتماعی فرد لطمه خواهد دید . ” من ” باید ، با توجه به امکانات محیط خارج ، بین نهاد و من برتر سازگاری ایجاد کند . بنابراین می توان گفت که بین سه قسمت شخصیت دایماً تضاد یا تضادهایی وجود دارد . اگر من نتواند این تضاد را حل کند سلامت روانی شخص به خطر می افتد . در هر صورت ، وظیفۀ من حل این تضادها و حفظ سلامت شخصیت است ( گنجی ، 1379 : 316 ) .

2-2-7-2- پرخاشگری از دیدگاه فروید

به نظر فروید پرخاشگری یک غریزه ، سائق و یک نیروی خود انگیخته است تا واکنش پاسخ به یک وضعیت خاص . این تنش های پرخاشگرانه در موجودات انسانی بخشی از ساخت ژنتیکی آنهاست که آنان ابقاء در طول تاریخ قادر ساخته است . فروید فرض کرد که تمام انسانها دو غریزه اساسی دارند :

الف ) پرخاشگری .

ب ) تمایلات جنسی .

این دو غریزه معمولاً در رفتارهای انسانی به صورت ترکیبی ظاهر می شوند. غریزه پرخاشگری اساساً مخرب است . بنابراین این غریزه به غریزه مرگ اشاره دارد . این انرژی مخرب و پرخاشگرایانه می تواند به سمت دیگران یا خود فرد جهت گیری شود . همچنین از نظر فروید غریزه پرخاشگری می تواند به کانالهای مثبتی چون پیگیری یک پیشه با یک کار ذوقی نیز هدایت شود . از نظر فروید انرژی پرخاشگری و زیست مایه ای همانند عرق کردن به طور ادواری خود جوش بوده و نیاز به آن دارد که آزاد گردد . این آزاد سازی امکان دارد به طور مستقیم در اعمال رفتارهای پرخاشگرانه یا غیر مستقیم از طریق شیوه های مقبول اجتماعی مانند : کار ذوقی ، بازیهای رقابتی و ورزشی صورت گیرد . فروید معتقد است ، انسان نمی تواند میل به ویرانگری را از خود دور سازد ؛ زیرا گرایش به ویرانگری در نهاد بیولوژیکی وی است . گرچه می تواند این میل را تا حدود تخفیف دهد . هرگز قادر به از میان بردن نیروی آن نیست ، انسان از این وضعیت غامض و فاجعه انگیز خلاصی ندارد ( یونگ ، 1372 : 32 ) .

3-2-7-2- جامعه ستیزی دیدگاه جان باولبی

جامعه ستیزی ،‌نوعی به هم ریختگی ارتباط میان فرد و جامعه است و به رفتار نابهنجاری گفته می شود که در جامعه مورد پسند نیست ، ولی معمولاً نزد عامل آن ناپسند و زیان بخش شمرده   نمی شود ، شخص جامعه ستیز به هنجارهای اجتماعی بی اعتنا و بی تفاوت است و با دروغ گویی و دزدی حقوق دیگران را پایمال هوا و هوس های خود می سازد . جامعه ستیزان نه سالمند و نه بیمار روانی ، اینان در سازگاری اجتماعی ناتوانند ، ترمزهای اخلاقی ندارند و هنجارهای اجتماعی را کمتر رعایت می کنند . گاه دست به کارهایی می زنند که اساس نظام اجتماعی را متزلزل می کند و ارزش های اخلاقی را به پایین ترین حد خود تنزل می دهند . آنان دائماً در جستجوی ارزشهای افسانه ای هستند و به دلیل ضعف اراده به آسانی گرفتار مواد مخدر و الکل می شوند . انحراف های جنسی به فراوانی در آنها دیده می شود و آنان بدون احساس کوچکترین پشیمانی مرتکب جرم می شوند . جان باولبی بر این باور است محرومیت کودک از مادر در سالهای اولیه زندگی می تواند باعث رفتار جامعه ستیز در سالهای بعد گردد . جامعه ستیزان قبل از رسیدن به 15 سالگی 20/0 جدایی از مادر ، 42/0 جدایی از پدر و 21/. جدایی از پدر و مادر هر دو را تجربه کرده اند . 75/0 این افراد ، سابقه دستگیری های متعدد منجر به زندانی شدن ، شرارت ، باج گیری ، درگیری ، خرید و فروش مواد مخدر ، زور گیری با اسلحه سرد و گرم ، مصرف الکل زیاد ، هرج و مرج جنسی و عدم توجه به مقررات قانونی و مالی و ولگردی را داشته اند. ( ستوده ، 1385 : 123 و 124 ) .

4-2-7-2- تئوری محرومیت – پرخاشگری دولارد

بر طبق این تئوری پرخاشگری ، رفتار انحرافی واکنش در برابر اوضاع یا تجاربی است که شخص آنها را محروم احساس می کند . یعنی هر محرومیتی ایجاد پرخاشگری می کند و هر پرخاشگری ناشی از محرومیت  است . ( گسن ، 1370 : 165 ) .

5-2-7-2- پرخاشگری از دیدگاه بندورا

بندورا در تحقیقات خود نشان داده است که پرخاشگری کاملاً جنبه تقلیدی دارد و از راه مشاهده کسب می شود و نمی تواند پایه ذاتی داشته باشد . در آزمایش معروف بندورا عده ای از کودکان به مشاهده شخصی پرداختند که با عروسکی رفتار کلامی و عملی پرخاشگرانه داشت . این حالت هم به صورت زنده ، یعنی مدل واقعی و هم به صورت فیلم و هم به صورت کارتون نشان داده می شد . مشاهده شد که کودکان تماشاچی بعداً وقتی با عروسک مزبور گذاشته شوند ، همان رفتارهای پرخاشگرانه را که مدل و سرمشق با عروسک انجام می داد ، انجام می دهند و در این میان تأثیر کارتون و مدل واقعی به ترتیب از همه بیشتر بود . علاوه بر این مشخص شد که وقتی مدل یا سرمشق به خاطر پرخاشگری خود با عروسک مزبور ، مورد تشویق و پاداش قرار گیرد ، اثر آموزش پرخاشگرانه او روی بچه ها بیشتر خواهد شد و وقتی مدل را به خاطر پرخاشگری مورد تنبیه قرار دهند ، تقلید کودکان از وی کاهش پیدا می کند . بدین ترتیب که به عنوان یک پدیده ذاتی ، بلکه به عنوان رفتاری آموختنی بوده و دقیقاً از الگوهای یادگیری تبعیت می کند . ( کریمی ، 1380 : 212 ) .

6-2-7-2- دیدگاه انگیزشی

سومین رویکرد کلی در روانشناسی اجتماعی ، یعنی رویکرد انگیزشی ، بر عوامل انگیزشی که رفتار انسان را هدایت می کنند ، تمرکز دارد . از این رو نظریه پردازان روانکاو تلاش دارند تا نیروهای درونی و گاهی ناخود آگاه را که انرژی دهنده به رفتار و هدایت کننده آن هستند ، بشناسند . رویکرد انگیزشی بر ارضای نیازهای مهم انسان تأکید می ورزد . بر طبق اعتقادات نظریه پردازان انگیزشی ، ناکامی یک علت اساسی پرخاشگری است که حالتی از انگیختگی یا سایق را در شخص بوجود می آورد که در حضور قرینه های مناسب ظاهر می شود . در نتیجه برای کنترل پرخاشگری راههایی را ارائه می دهند تا بتوان ناکامی را کم کنند .

پالایش

نظریه پردازان انگیزشی ، پالایش یا تخلیه هیجانی را به عنوان وسیله ای برای کنترل رفتار پرخاشگرانه پیشنهاد کرده اند . این اصطلاح که در اصل به وسیله فروید عرضه شده است به آزاد کردن انرژی پرخاشگرانه از طریق ابراز هیجانهای پرخاشگرانه یا از طریق شقوق دیگر رفتار اطلاق می شود . نقش پالایش در کاهش دادن رفتار پرخاشگرانه به روشنی به وسیله دولارد و همکارانش بیان شده است : ابراز هر عمل پرخاشگرانه پالایشی است که انجام اعمال پرخاشگرانه بعدی را کاهش می دهد . به عبارتی مفهوم پالایش چنین می رساند که اگر شما بتوانید با انجام یک عمل پرخاشگرانه خشم خود را از سینه بیرون بریزید ، احتمالاً در موارد بعدی پرخاشگرانه عمل کنید کاهش می یابد .

خیال پردازی

طرفداران دیدگاه انگیزشی معتقد اند که خیال پردازی راه دیگر برای کاهش دادن پرخاشگری است . اگرچه معلوم شده است که رفتار پرخاشگرانه منجر به کاهش تخیلات پرخاشگرانه می شود ، اما شکل مطلوب تر آن ، بعضی ، کاهش رفتار پرخاشگرانه بر اثر تخیلات پرخاشگرانه ، پشتوانه تحقیقی چندانی ندارد ( همان منبع ، 1380 : 218 ) .

 

 

7-2-7-2- تئوری ناهماهنگی شناختی لئون فیتگر و پیتر بلاو

از این دیدگاه ناهماهنگی شناختی اساساً حالتی از تنش است که از داشتن و شناخت همزمان پنداره ها ، نگرش ها ، باورها و عقاید فرد که از نظر روانشناختی نامتجانس هستند ، حاصل می شود . لذا در این موقعیت فردی که دچار این ناموزونی می شود در جهت ارضای نیازهای خود درصدد بر    می آید تا با بالا بردن ارزش بدیلی که برگزیده است ارزش مابقی را کاهش دهد و از عدم توازن آن بکاهد که در نهایت انتقام جویی ، خشونت ، میل به تجاوز و به طور کلی کجرفتاری اجتماعی پاسخ اولیه اینگونه رفتار خواهد بود ( صدفی ، 1372 : 56 ) .

چارچوب نظری تحقیق

3-7-2- نظریه های جامعه شناختی

جامعه شناسان در نظریه های خود ریشه بسیاری از کژرفتاریها را در محیط و شرایط اجتماعی جستجو می کنند ، و علل زیر ساز بسیاری از آنها را خود جامعه می دانند . آنها برخلاف نظریه های زیستی و روانشناختی در تبیین خشونت که بیشتر بر عوامل محیطی و اجتماعی تأکید دارند معتقدند که جرم و خشونت بیشتر تحت تأثیر عوامل اجتماعی است تا زیستی و روانی . جامعه شناسان بدون اینکه تأثیر عوامل زیستی و روانی را در بروز رفتارهای نابهنجار انکار کنند معتقدند که رفتارهای نابهنجار او تحت تأثیر شرایط اقتصادی – اجتماعی خاصی است که خارج از فرد است . وقتی خواسته های فرد با انتظارات جامعه هماهنگ و همنوا نباشد . نابهنجاری فرد آغاز می شود و در صورت تداوم ، زمینه های کژرفتاریها را پدید می آورد . در زیر به چند مورد از نظریه های جامعه شناختی کجروی که هر کدام از آنها خشونت را از بعد یا ابعادی تبیین کرده اند اشاره می گردد .

1-3-7-2- نظریه یادگیری اجتماعی

نظریات یادگیری اجتماعی ، کجروی را پدیده ای می دانند که اشخاص آن را در خلال شیوه های متفاوت یادگیری فرا می گیرند . یادگیری عبارتست از اخذ بازتابها‌ ، عادات ، طرز رفتار و … از دیگران که به کمک چهار نحوه عمل « تکرار » ، « تقلید » ، « تشویق و تنبیه » و « آزمایش و خطا » در ارگانیسم روانی شخص جا می گیرد و به رفتارها شکل می دهند . آنها معتقدند که جرم همانند دیگر رفتارها در اثر یادگیری هنجارها ، ارزشها و رفتارهای مرتبط با فعالیت مجرمانه آموخته می شود . این افراد بر تأثیر متقابل بین رفتار و محیط تأکید دارند و بر الگوهایی از رفتار متمرکز می شوند که فرد آنها را برای کنار آمدن با محیط در خود پرورش می دهند . الگوهایی که از طریق تجربه مستقیم پاسخهای محیط با فرد با مشاهده پاسخهای دیگران کسب می شود . ( پوت واین ، سامونز ، 1386 : 70 ) .

در این دیدگاه فرض بر این است که بچه ها رفتارهای مختلف را از طریق مشاهده مستقیم و تقلید رفتارهایی که مشاهده کرده یا دیده اند یاد می گیرند . بچه هایی که بد رفتاری را تجربه کرده یا تماشاگر خشونت بوده اند ، آمادگی بیشتری برای تقلید این رفتارها دارند . بچه هایی که در خانواده های عاری از خشونت و بد رفتاری بزرگ شده اند ؛ احتمال کمتری دارد که در دوره نوجوانی و بزرگ سالی به خشونت روی آورند . بر عکس بچه هایی که تحت زورگویانه والدین بوده اند یا در خانواده هایی بزرگ شده اند که در آن خشونت زیاد بوده احتمال بیشتری دارد که رفتار پرخاشگرانه و خشونت آمیز از خود نشان دهند .

آلبرت باندورا

واضحترین روشی که بوسیله آن نظریه یادگیری اجتماعی سعی نموده رفتارهای بزهکارانه را مورد ارزیابی و بحث قرار دهد بکارگیری آن در اکتساب پاسخهای پرخاشگرانه است . دیدگاهی که در دهه 1990 در خصوص خشونت انسانی ابداع گردید که به دیدگاه یادگیری اجتماعی معروف شد .

این دیدگاه عمدتاً مربوط به کارهای آلبرت باندورا می باشد ، که اعتقاد دارد هر نوع رفتاری بوسیله مشاهده رفتار دیگران آموخته می شود . آن دسته از افرادی که مورد مشاهده قرار می گیرند مدل یا الگو نامیده می شوند . آیا اینکه فردی بعنوان الگو انتخاب می شود یا خیر ، بستگی به عوامل مختلفی از جمله موقعیت او دارد . و اینکه آیا رفتار یک فرد مدل یا الگو تقلید می شود یا خیر بستگی به عواقب آن عمل خواهد داشت . و به عبارتی دیگر اگر فرد الگو برای آنچه که انجام می دهد تقویت گردد ، به احتمال زیاد مشاهده کننده رفتار او را تقلید خواهد نمود . اگر الگوی مورد مشاهده به خاطر آنچه که انجام داده تنبیه گردد به احتمال زیاد رفتار او تقلید نخواهد شد . ( همان منبع ، 1386 : 70 و 71 ) .

برجسته ترین تلاشی که در جهت به کار گرفتن نظریه یادگیری اجتماعی در زمینه تبیین کجروی انجام گرفته است ، کتابی است که باندورا آن را با عنوان « پرخاشگری » تحلیلی مبتنی بر نظریه یادگیری اجتماعی به رشته تحلیل درآورده است و بر وقوع فرآیند الگو سازی پرخاشگری در سه موقعیت اجتماعی تأکید دارد:

الف ) آثار محیط خانواده

به نظر باندورا خشونت و پرخاشگری در درون خانواده طیفی متشکل از گونه های رفتاری مختلف به خود می پذیرد ؛ طیفی که بد رفتاری با کودکان در یک سر آن قرار دارد و نگرشها و گفتارهای پرخاشگرانه والدین در سوی دیگر . در عین حال به نظر او در همین عرصه تربیتی است که کودکان با شدت تمام در معرض نمونه های روشن و زنده از قهر و پرخاشگرانه قرار می گیرند . تماشاگر خشونت بودن یا مورد خشونت واقع شدن در هنگام کودکی فرد را در معرض خشونت های بعدی قرار می دهد و خشونت را به عنوان وسیله ای برای ابراز خود ، حل مشکلات و کنترل و تسلط بر دیگران به کار می برد . گرفتن پاداش های مستقیم برای بکار گیری خشونت در روابط روزمره فرد ممکن است تنفر مرتبط با خشونت را کاهش دهد .

ب ) الگوهای نمادین

باندورا بخش عمده ای از تأثیر الگوهای نمادین بر پرخاشگری را به رسانه های جمعی و بویژه تلویزیون نسبت داده است . او می گوید که رسانه های جمعی و عوامل فرهنگی تأثیرات قانع کننده ای بر درک یک شخص از خشونت بین شخصی دارد . زمانی که جوانان در معرض رسانه ها قرار   می گیرند که مدل زورگویی ، اعمال خشونت آمیز و مواردی از این قبیل را به نمایش می گذارند . احتمال ارتکاب آنها به رفتار خشونت آمیز نیز افزایش خواهد یافت .

ج ) آثار خرده فرهنگها

به تعبیر باندورا برخی خرده فرهنگها خوراکی غنی از پرخاشگری و همچنین پاداشهای فراوانی را برای پرخاشگری بین اعضای خود ارائه می دهند . برای نمونه او خاطر نشان می کند که بالاترین میزان رفتار پرخاشگرانه در محیطهایی دیده می شود که الگوهای پرخاشگرانه فراوانی در آن وجود داشته باشد و پرخاشگری هم یک ویژگی شخصی پر ارزشی تلقی می شود ( سلیمی و داوری ، 1380 : 523 و 524 ).

پژوهشهای اولیه چون پژوهش باندورا و همکارانش ( 1963 ) اثبات نمودند که کودکان بوسیله مشاهده پرخاشگری از رسانه ها قادرند رفتارهای پرخاشگرانه را آموخته و به آن عمل نمایند . اگر چه جدیداً بازیهای ویدئویی پرخاشگرانه نیز مورد توجه قرار گرفته است . از جمله رسانه های موجود که مورد توجه قرار گرفته اند تلویزیون و سینما بوده ، از شروع اولین پژوهش باندورا تا کنون ، در مورد ارتباط برنامه های پرخاشگرانه در رسانه ها و رفتارهای پرخاشگرانه در جامعه مطالعات زیادی صورت گرفته است ( پوت واین ، سامونز ، 1386 : 73 ) .

یکی از قویترین نقاط نظریه یادگیری این است که بر یگانگی افراد تأکید دارد و اعتقاد دارد که افراد متفاوت ممکن است به دلایل متفاوت مرتکب جرم یا بزهکاری مشابه شوند . به این دلیل می باشد که انگیزه ها و انتظارات هر کس را بر اساس تجربیات آموخته شد مختص به خود می باشد .

انتقادات وارده بر نظریه یادگیری اجتماعی

1-  یادگیری اجتماعی نقش عوامل شناختی چون تصمیم گیری در رفتارهای بزهکارانه را نادیده انگاشته است. در حال حاضر بسیاری از نظریه پردازان یادگیری اجتماعی به این نقطه ضعف نظریه باندورا پی برده اند و سعی نموده اند با در نظر گرفتن عوامل شناختی بیشتر آنرا اصلاح نمایند .

2- انتقاد دومی که بر نظریه یادگیری اجتماعی وارد شده است ، عمدتاً بر اساس مطالعات آزمایشگاهی می باشد. مطالعات آزمایشگاهی از نقاط ضعفی زیادی چون مصنوعی بودن آن ، به این معنی که عاقلانه نیست که یافته های آن تعمیم داد ، رنج می برد . طبق نظریه بلک بارن ( 1993 ) نظریه پردازان یادگیری اجتماعی بطور کلی از پژوهش طبیعی و میدانی بهره ای نگرفته اند و در نتیجه اعتبار بسیاری از یافته های آن باید زیر سؤال قرار گیرد .

3- آخرین مسئله در ارتباط با نظریه یادگیری اجتماعی جبرگرایی بودن آن است ، به عبارت دیگر ، نظریه یادگیری اجتماعی اعتقاد دارد که رفتار فرد بطور کامل بوسیله تجربیات آموخته شده آنها هدایت می گردد و به هیچ وجه برای فرد احتمال آزادی انتخاب قائل نیست ( همان منبع ، 1386 : 72 )

نظریه فرصت افتراقی « ادوین ساترلند »

« ادوین ، اچ ، ساترلند » در سال 1939 برای نخستین بار نظریه « همنشینی افتراقی » را مطرح ساخت . بنابراین نظریه ، نزدیکان و همسالان که بزهکار می باشند تأثیر زیادی بر تشکیل تقویت نگرش بزهکاری می گذارند و فرد را به سوی بزهکاری سوق می دهند . به عبارت دیگر ساترلند معتقد است که رفتار انحرافی از طریق داشتن روابط اجتماعی با انواع خاص از مردم آموخته می شود . بنابراین برای اینکه فردی بزهکار شود ابتدا باید بیاموزد که چگونه می توان مرتکب انحراف شد و تعریف هایی را فرا گیرد که توسل به رفتارهای کجروانه را نوعی ارزش و نیاز عمومی اعضای جامعه محسوب کند . وی این تعریف را در فرآیند همنشینی با بزهکاران فرا می گیرد . « به عبارت روشن تر ساترلند معتقد است که افراد مستعد کجروی در همنشینی های خویش با افراد جامعه تعریف هایی را فرا می گیرد که گاه موافق و زمانی مخالف رفتارهای کجروانه است . اگر تعاریفی که رفتار کجروانه را قابل قبول و ارزش نشان می دهد قوی تر از تعاریف مخالف رفتار کجروانه با فرد القا شود و دفعات تکرار این تعاریف بیشتر باشد ، احتمال ارتکاب کجروی در فرد بیشتر است . (Defiure,1966:11  ) .

علاوه بر این ساترلند معتقد است که قالب رفتار تبهکارانه در درون گروههای نخستین به ویژه گروههای همالان فرا گرفته می شود و تأثیر گروههای همالان در دوره بلوغ به اوج خود می رسد . تمایل به گرایش نسبت به کجروی در همه افراد و در همه همنشینی ها نیست . این تمایل بر حسب ملاکهایی همانند فراوانی معاشرت ، شدن ارتباط و دوام ارتباط فرد با کجروان یا غیر کجروان و سن افراد سنجیده می شود . به عبارت دیگر هر چه تماس فرد با همالان بزهکار و یا اعضای خانواده کجرو بیشتر باشد احتمال کجروی افراد بیشتر از زمانی است که وی با فرد خویشاوند کجرو دور خویش تماس داشته باشد ( شدت تماس ) . به علامه هر چه معاشرت با بزهکاران بیشتر از معاشرت با همنوایان باشد احتمال کجروی وی بیشتر خواهد بود ( میزان تماس ) در مورد سن فرد در زمان تماس بیشترین تأثیر در سنین بلوغ مشاهده می شود .

ساترلند عنوان می کند که رفتار مجرمانه بواسطه تبادل فرد به فرد منتقل می شود . افراد بزهکار به شیوه های متنوعی در اجرای اعمال خلاف قانون دست پیدا کرده ، نگرش و طرز فکر جدید پیدا   می کنند و رفتار خود را عقلایی نموده و فعالیت بیشتری انجام می دهند ( گسن ، 1385 : 93 ) .

ساترلند تلاش می کند از طریق ارائه 9 قضیه علل وقوع انحراف را تبیین کند :

1- کجرفتاری آموخته می شود . این جمله بدین معنی است که کجرفتاری پدیده ای است اکتسابی و اگر کسی در این زمینه آموزش ندیده باشد مجرم نخواهد شد .

2- این آموزش در جریان کنش متقابل با دیگران حاصل می آید .

3- قسمت اعظم رفتار کجروانه در گروههای نخستین آموخته می شود و شکل می گیرد .

4- یادگیری رفتار کجروانه شامل یادگیری تکنیک ارتکاب جرم و یادگیری نگرشها ، انگیزه ها و توجیه رفتار می باشد .

5- جهت یادگیری انگیزه ها و تمایل به ارتکاب کجروی از طریق آموختن تعاریفی که هنجارها را ناهنجار و ناهنجارها را هنجار جلوه می دهد شکل می گیرد .

6- هرگاه میزان تعریف موافق قانون شکنی بر تعاریف مخالف قانون شکنی فزونی یابد فرد مرتکب انحراف   می شود . این اصل مهم نظریه فراوانی معاشرت است .

مطلب مشابه :  اهداف و کارکرد های کتاب خانه های عمومی

7- فراوانی معاشرت از نظر ابعادی مانند تکرار معاشرت ، مدت معاشرت ، اولویت و شدت معاشرت متفاوت   می باشد .

8- یادگیری رفتار کجروانه از طریق همه مکانیسم های یادگیری انجام می پذیرد .

9- با وجودی که کجرفتاری بیان ارزشها و نیازهای کلی می باشد اما بر اساس آن قابل توجیه نیست . زیرا رفتارهای بهنجار نیز دارای همان ارزشها و نیازها است . ( داوری و سلیمی ، 1386 : 400 ) .

نقد و بررسی نظریه ساترلند

نظریه فراوانی معاشرت ابتدا در سال 1939 در کتاب « اصول جرم شناسی » معرفی شد و در چاپ های بعدی این کتاب ، مورد تجدید نظر قرار گرفت . در دهه 1970 این نظریه بخصوص در آمریکا دارای محبوبیت خاصی بود و مجلات و گزارشهای تحقیقی به آزمایش و تحلیل این نظریه پرداختند . از جمله می توان به مقاله « صورتبندی مجدد نظریه فراوانی معاشرت ساترلند و راهکارهای تأیید اعتبار تجربی آن » اشاره کرد که توسط کویینی و دفلور[4] نوشته شده است و در مجله جنایت و بزهکاری در سال 1966 به چاپ رسید .

در واقع ساترلند با مفهوم کجرفتاری فردی مخالف بود . وی معتقد بود که جامعه دارای سازمانهای مختلفی است که بر رفتار افراد تأثیر می گذارند ، بنابراین به جای استفاده از اصطلاح بی سازمانی اجتماعی بهتر است از مفهوم سازمانهای گوناگون اجتماعی استفاده کنیم . در واقع این نظریه جانشینی برای تئوری بی سازمانی اجتماعی بود که مکتب شیکاگو در آغاز تحقیقات خود مطرح ساخت . ساترلند و کرسی به این نتیجه رسیدند که در جوامع پیچیده صنعتی هنجارهای متضاد و ناهمگون پدید می آیند که هر یک به شکل خاصی سازمان می یابند . مفهوم سازمانهای اجتماعی گوناگون ، وجود هنجارهای کجرو را تبیین می کند و نظریه فراوانی معاشرت ، نحوه انتقال این هنجارها را توضیح می دهد . در اینجا هم مسئله تنوع ارقام جنایت در جامعه مد نظر قرار می گیرد و هم مسئله گرایش به انحراف در میان افراد بررسی می شود . ( ممتاز ، 1385 : 93 ) .

با توجه به مطالب فوق انتقادات زیر را به نظریه وارد دانست :

1- این نظریه انسان را موجودی منفعل در نظر می گیرد که دخل و تصرفی در محیط ندارد و هر آنچه که محیط به او می دهد وی پذیرد . به عبارت دیگر در این نظریه به نظر می رسد که انسان انتخاب و اراده ای نداشته باشد و کاملاً اسیر محیط است .

2- انگیزه ارتکاب جرم در این نظریه مبهم است و نابرابریهای اجتماعی ، ساختار سیاسی – اقتصادی که از جمله علل مهم کجروی است ، در این نظریه مورد توجه قرار نگرفته است .

3- این نظریه و پیش فرضهای آن با وجود مهم بودن جامع نیستند . چرا که برخی بررسی ها نشان داده است که نظارت و حمایت خانواده و وابستگی مثبت کودک و نوجوان به والدین ، تأثیر منفی بزهکارانه همالان و اطرافیان را که خارج از خانه به نوجوانان منتقل می شود خنثی می کند . از جمله در این زمینه به بررسی « جنس » در سال 1972 می توان اشاره کرد که دو اصل « انکار آسیب رسانی » و « محکوم کردن محکوم کنندگان » را مطرح می کند که مراد از آنها توجیه بی ضرر و بی خطر بودن بزهکاری و پذیرفته نشدن قضاوتهای دیگران درباره بزهکاری در میان بزهکاران است .

4- این نظریه تنها به تبیین چگونگی یادگیری انحراف می پردازد و به چگونگی پیدایش آن در یک فرهنگ و یا به چگونگی تعریف آن به عنوان رفتار انحرافی توجه نمی کند .

5- برخی اشکال رفتار انحراف عملاً در تماس با شهروندان همنوا آموخته می شود مثلاً اختلاس در خلال آموزش بانکداری یاد گرفته می شود . این نظریه به این نکته توجه نکرده است که برخی از افراد بدون داشتن تماس با منحرفین ، منحرف می شوند .

6- بسیاری از افراد علیرغم معاشرت با منحرفین ، خود منحرف نمی شوند . در این زمینه می توان به پلیس ها اشاره کرد . علاوه بر این اکثر کودکان یکه در محله هایی که بزهکاری زیاد است بزرگ   می شوند ، بزهکار نمی باشند .

7- این نظریه مفهوم هدف و معنی انسانی را مورد غفلت قرار می دهد . شخصیت مردم صرفاً از طریق جایی که آنها زندگی می کنند یا کسانی که با آنها در تعامل هستند شکل نمی گیرد . انسانها همچنین دارای غایات ، برنامه ها و نیات نیز می باشند .

8- ساترلند مکانیسمهای این یادگیری را روشن نکرده است . یعنی نگفته است که چگونه یک دله دزد به دزد حرفه ای تبدیل می شود با این همه پدیده معاشرت و یادگیری از جمله عوامل مهم در کجرویها هستند و تحقیقات فراوانی که بر اساس این نظریه انجام شده است و اهمیت نقش گروه همالان در دوران جوانی را نشان می دهد .

2-3-7-2- نظریه فشار ساختاری

این نظریه رفتارهای انحرافی را نتیجه فشارهای اجتماع می داند . تعبیر ساده آن وجود فراوان فقر در یک ساختار اجتماعی ، فشارهایی را برای بروز انواع خاصی از کژرفتاری ها فراهم می سازد .

برخی از جامعه شناسان ، تمام مشکلات و کجرویها را از ساخت جامعه می دانند . مرتون معتقد است که ساخت اجتماعی در مرحله های خاصی ، شرایطی را فراهم می کند که شکستن قواعد حقوقی پاسخی نرمال محسوب می شود . او چنین وضعیتی را بی هنجاری ( بی هنجاری ؛ به وضعیتی آشفته ای در جامعه گفته می شود که هنجارهای از بین رفته یا در تضاد قرار گرفته باشد ) می خواند و می گوید : انحراف برای این پیش می آید که جامعه دستیابی به برخی هدفها را تشویق می کند ؛ ولی وسایل ضروری برای رسیدن به این هدفها را در اختیار همۀ اعضای جامعه قرار  نمی دهد در نتیجه ، برخی افراد یا باید هدفهای خاصی را برای خود برگزینند و یا برای رسیدن به هدفهایی که فرهنگ جامعه شان تجویز کرده ، وسایل نامشروعی را به کار ببرند . ( ستوده و بهاری ، 1386 : 36 و 37 ) .

تئوری فشار مدعی است ، جرم تابعی از تضاد بین اهداف مردم و ابزارهایی است که آنها می توانند به شیوه ای مشروع برای رسیدن به آن اهداف از آنها استفاده کنند نظریه پردازن فشار استدلال می کنند که اگر چه اهداف اقتصادی و اجتماعی برای مردم در همه قشرهای جامعه مشترک هستند ، ولی توانایی دستیابی به این اهداف به طبقه افراد وابسته است . بیشتر مردم خواهان ثروت ، داشتن همسر ، قدرت احترام و دیگر وسایل راحتی زندگی هستند . اعضای طبقه پایین قادر نیستند این نمادهای موفقیت را از طریق ابزارهای قراردادی و مشروع به دست آورند . در نتیجه آنها احساس خشم ، ناکامی و ناخشنودی می کنند . افراد طبقه پایین  می توانند این شرایط را بپذیرند و به عنوان یک فرد مسئولیت پذیر زندگی کنند یا می توانند شیوه های دیگری برای موفقیت بر گزینند که این شیوه ه شامل سرقت ، خشونت یا استعمال مواد مخدر است .

بر اساس این نظریه احساس ناکامی ، از خود بیگانگی ، فقدان حمایت مثبت خانواده احتمال ارتکاب جرم فرد را افزایش می دهد و یک امر مطلوب برای انتقام ، کینه توزی و گسست قید و بندهای اجتماعی را به وجود می آورد که این احساسات را به شکل رفتارهایی از قبیل خشونت نشان می دهد . اگر ناکامی و فشار متوجه درون فرد گردد تلاش برای خود کشی افزایش می یابد .

سؤال اصلی در نظریه فشار این است که چرا مردم کجرفتاری می کنند ؟ پاسخ کلی این نظریه به این سؤال این است که عواملی در جامعه وجود دارند که برخی مردم را تحت فشار قرار می دهند و آن را مجبور به کجرفتاری می کنند . الگینو معتقد است که فشار بیشتر از ناتوانی افراد در دستیابی به کالا و خدمات مطلوب است . رابرت مرتون این فشار را ناشی از عدم توانایی شخصی در دستیابی به اهداف مقبول اجتماعی می داند ، البرت کوهن ناکامی را در رسیدن به جایگاه بالا در جامعه را عامل فشار می داند . کلووارد و اوهلین عدم برخورداری اشخاص از فرصتهای مشروع برای نیل به اهداف را وارد کننده فشار و راندن آنان به کجرفتاری می دانند . ( همان منبع ، 1386 : 38 ) .

نظریه آنومی امیل دورکیم[5]

از نظر دورکیم ، کجروی عملی است که بعضی از احساسات جمعی را جریحه دار می کند . بنابراین از نظر وی کجرفتاری پدیده ای نسبی و اجتماعی است . وی با توجه به دو بعد متفاوت کجروی را امری اجتماعی معرفی کرده است :

الف ) نقض احساسات جمعی : دورکیم معتقد است که کجروی بر اساس هنجارهای مبتنی بر احساسات جمعی در هر جامعه شناخته می شود . او با این تعبیر ، این پدیده را دارای ماهیتی فرهنگی می داند و آن را نقض مسلمات موجود در احساسات قومی و وجدان جمعی جامعه تلقی می کند .

ب ) غلبه خواسته های فردی در زمان ضعف اقتدار جمع : دورکیم معتقد است که کجروی در مواردی همانند بر هم خوردن نظم اجتماعی شکل می گیرد . مواردی که بر هم خوردن نظم باعث غلبه خواسته های فردی بر خواسته های جمعی می شود خواسته های فردی از کنترل جامعه می شود.( احمدی ، 1371 : 43 ). نظم اجتماعی خاصی در یک دوره تاریخی عملی را جرم یا جنایت محسوب می کند و احساسات جمعی نسبت به آن بر انگیخته می شود بنابراین کجرفتاری نوعی از رفتار است که در غالب یک ساخت اجتماعی واقع می شود و در درون همان ساخت هم هنجار شکنی به حساب می آید . بنابراین از نظر دورکیم باید بدون هیچگونه قضاوت اخلاقی و با بی طرفی و از طریق روش علمی به مطالعات کجروی که امری نسبی است پرداخت . حتی دورکیم تا آنجا پیش می رود که معتقد است کجروی امری عادی ، طبیعی و ضروری است .

بنابراین از نظر دورکیم :

1- کجروی پدیده ای اجتماعی است که جوامع مختلف همواره شاهد آن بوده اند .

2- کجروی پدیده ای نسبی است چرا که در همنواترین شخصیت ها می توان اندکی کجروی و در کجروترین شخصیتها نیز می توان اندکی همنوایی را تشخیص داد .

3- کارکرد و پیامدهای آن تنها منفی نیست بلکه توأماً دارای کارکردهای مثبت و منفی است .

4- همواره رفتاری عامدانه و دارای جنبه دیگر آزاری نیست . بلکه ممکن است یکی از موارد زیر باشد :

الف ) گاه می تواند ناشی از همنوایی با جمع و افراط در هضم کردن اهداف و ارزش ها باشد .

ب ) در مواردی محصول جامعه پذیری طبیعی است .

ج ) بیمار بودن مرتکبان آن و نداشتن تعادل زیستی و روانی .

د ) اضطرار شرایط محیطی .

دورکیم خصایص منفی انواع جرم و کجروی را اینگونه می شمارد :

1- تعارض یا اصول اخلاقی و ضرورتهای سیاست اجتماعی .

2- زیانباری و در پی داشتن خطرات تهدید کننده .

3- جریحه دار ساختن احساسات و عواطف عمومی .

4- ایجاد حساسیت ، انزجار آفرینی و. … ( Krohn , 1978 ) .

به عبارت دیگر به نظر دورکیم هر جامعه ای بر اساس مجموعه ای از ارزشهای مشترک و هنجارهای مسلط سازماندهی شده است . رفتارهایی که از چارچوب این ارزشها و هنجارها منحرف می شود به عنوان رفتار انحرافی شناخته شده و نیاز به یک نظام کنترل اجتماعی است که رفتارهای انحرافی را به رفتار عادی برگرداند . بنابراین ، رفتار انحرافی یک عمل بدکارکرد است . با این حال وی اذعان     می دارد که رفتار انحرافی می تواند دارای کارکرد مثبت و مناسب برای جامعه باشد و میزان معینی از جرم و جنایت و بزهکاری برای جامعه دارای کارکرد مثبت و مناسب است و می تواند به سلامت جامعه کمک کند . زیرا :

اولاً : جرم و جنایت می تواند هنجارهای اجتماعی را تعریف کند و مرزهای بین رفتار قابل قبول هنجاری و رفتار مغایر با هنجارهای اجتماعی را تعیین کند .

ثانیاً : گاهی اوقات رفتار انحرافی از هنجارهای اجتماعی محافظت می کنند و موجب تقویت ارزشهای اخلاقی و رفتارهای همنوا می شوند .

ثالثاً : جرم و جنایت باعث تعدیل هنجارها می شود .

رابعاً : جرم و جنایت می تواند فشارها و تنش هایی را که به دنبال رعایت قوانین و مقررات بر فرد اعمال می شود را به عنوان ارزش مثبت توجیه کند تا این افراد فشارها و تنش ها را با رضایت کامل بپذیرد .

در عین حال دورکیم تأکید می کند که با وجود این ویژگیها از یک سو به دلیل فوایدی که این پدیده برای جوامع بشری در پی دارد و از سوی دیگر با توجه به ناگزیر بودن جامعه از تحمل جرم و کجروی باید آن را به عنوان دردی نگریست که وقوع آن در درون این جوامع ضروری است .

به تعبیر ساده تر دورکیم واقعه بهنجار و نابهنجار را با تأکید بر دو ویژگی قابل تشخیص می داند : « در یک دسته آنهایی که آنچه باید باشند هستند ، دسته دیگر آنهایی که باید جز آنچه باشند هستند » ( دورکیم ، 1373 : 78 ).

بنابراین دورکیم معتقد است که پدیده ای که در همه جوامع به چشم می خورد باید از ویژگیهای جامعه و نشانه ای از اعمال ساختی آن به حساب آورد و نباید آنرا پدیده ای غیر طبیعی ، نابهنجار و یا بیماری محسوب کرد و باید آنرا عاملی از عوامل سلامت عمومی و جزء لاینفک هر جامعه سالم قلمداد کرد . نکات مورد اشاره وی در این زمینه را می توان به شرح زیر بر شمرد با کمی استدلال بر ابعاد کمی ، نفس وقوع موارد کجروی را در جامعه مورد توجه قرار می دهد :

1- جرم و کجروی « بهنجار » است . زیرا تصور وجود جامعه ای عاری از آن محال است .

2- هر نوع جامعه ای برای خود یک میزان طبیعی جرایم دارد و کم و زیاد شدن آن نشانه بیماری جامعه است .

در عین حال به ویژگیهای کیفی این پدیده ها نیز توجه می کند و این ویژگیها را دلیلی بر مدعای خویش می داند زیرا :

1- مفهوم همنوایی این کجروی را با تکیه بر دو محور احساسات جمعی و همبستگی اجتماعی تعریف می کند و کجروی را بر اساس انزجار یا احساسات برانگیخته شده از نقض آن دو قابل تشخیص می داند و یاد آور می شود که ریشه این دو مفهوم ( احساسات جمعی و همبستگی اجتماعی ) ‌را در هنجارهای اجتماعی باید جویا شد .

2- کجروی نشانه ای از اعمال ساخت جامعه است و به سبب ضرورت از ساختار آن سرچشمه میگیرد .

3- کجروی در هر حال برای جامعه مفید است و دلیلی ندارد که آنرا غیر طبیعی بنامیم .

4- ریشه کن کردن این پدیده در جامعه ممکن است به قیمت از دست رفتن بسیاری از ارزشهای پسندیده تمام شود .

از نظر دورکیم کجروی دارای چند نوع است :

1- کجروی زیستی روانی[6]: غلبه خواستهای فردی بر اثر ویژگیهای نابهنجار فردی ، در صورتی که جامعه کامل و بی عیب و نقص می باشد .

2- کجروی انقلابی[7]: رفتارهایی که شکننده هنجارهای موجود می باشند اما به هدف متحول ساختن جامعه بیمار و توسط افراد برخوردار از تواناییها و برجستگیهای متعالی صورت می دهند .

3- کجروی چوله[8]: که به نظر دورکیم بر اثر توسعه خواهشهای خودخواهانه فرد شکل می گیرد اما در یک جامعه بیمار و در وضعیت زائل شدن حاکمیت اقتدار جمع بر رفتارهای اعضاء . در چنین شرایطی افراد کوشش خواهند کرد تا خواسته های خود را به شکلی که با نظم اجتماعی در تناقض است و با توانایی های آنها مطابقت ندارد و به دست آورند ( سلیمی و داوری ، 1386 : 152 ) .

دورکیم معتقد است که برای تبیین و توصیف پدیده های اجتماعی به دو عنصر اساسی توجه نمود : علل پدیده های اجتماعی و کارکرد پدیده های اجتماعی .

وی در مورد تبیین انحرافات اجتماعی نیز بر مفهوم آنومی تأکید کرد و این اصطلاح را برای اولین بار در کتاب تقسیم کار اجتماعی به کار برده است . در این کتاب دورکیم نشان می دهد که اجتماعات چگونه از شکل ساده و غیر مرکب به صورت پیچیده تغییر شکل می دهند . در این زمینه وی به نوع همبستگی توجه می کند . در جوامع ابتدایی که بر اساس انسجام مکانیکی شکل می گیرند ، نقشهایی که افراد ایفا می کنند غالباً مشابه است . همچنانکه جوامع بزرگتر می شوند و پیشرفتهای اقتصادی و تکنولوژیکی صورت می گیرد ، ساختار روابط اجتماعی تغییر مییابد و همبستگی ارگانیکی شکل می گیرد . در این موقعیت ، جامعه از طریق نظام وابستگی متقابل افراد یکدیگر به بقایش ادامه می دهد . دورکیم علت این نوع تغییر نوع همبستگی را گسترش تقسیم کار اجتماعی می داند . به اعتقاد وی گسترش تقسیم کار اجتماعی همواره به آسانی شکل نمی گیرد و گاهی اوقات به صورت غیر عادی توسعه می یابد و جامعه در چنین صورت در حالت غیر عادی قرار می گیرد . از دیدگاه دورکیم در شرایط بحرانهای اقتصادی و کشمکشهای صنعتی تقسیم کار به صورت غیر عادی انجام می شود و این موجب فروپاشی انسجام اجتماعی می گردد . به اعتقاد دورکیم شرایط غیر عادی تقسیم کار زمینه را برای آنومی فراهم می کند . ایده اصلی دورکیم در این خصوص آن بود که زندگی بدون وجود الزامهای اخلاقی یا ضرورتهای اجتماعی تحمل ناپذیر می شود و در نهایت به شکل گیری پدیده آنومی یعنی نوعی احساس بی هنجاری می انجامد که مقدمه ای برای ارتکاب کجروی است ( همان منبع ، 1386 : 153 ) .

به عبارت دیگر دورکیم معتقد بوده است که در جوامع امروزی – در سطح جامعه و گروههای تشکیل دهنده آن معیارها و هنجارهای سنتی ، وضعیتی در حال تضعیف دارد ، بی آنکه هنجارهای جدید جایگزین آن گردد . بدین ترتیب به نظر وی بی هنجاری در شرایطی پدید می آید که در حوزه های معینی از زندگی اجتماعی ، معیارهای روشنی برای راهنمایی رفتار وجود نداشته باشد . پیامدهای آنومی به وجود آمدن نوعی نابسامانی روانی و فردی و تعارض شخصیت فردی و خود خواه انسان با شخصیت اجتماعی دیگر خواه وی می باشد . نتیجه این تعارض ، آن است که خواسته های وجدان جمعی کار آئیش را از دست می دهد و در نتیجه افراد به حال خود رها می شوند و آرزوها نامحدود می شود و فشارهایی را بر فرد وارد می کند تا به رفتار کجروانه سوق پیدا کند .

دورکیم پس مفهوم آنومی را در کار تجربی اش به نام خودکشی[9] به منظور تحلیل علل خودکشی در جوامع اروپایی مورد استفاده قرار داد . او در کتاب دیگر خود به نام « قواعد روش جامعه شناختی »[10] نظریه کارکردی آنومی را تشریح نمود و جرم و کنترل اجتماعی را به روشنی تبیین نمود . در این کتاب ، آنومی با تغییرات اجتماعی در رابطه قرار گرفته است .

آنومی مرکز بحث نقطه نظرات دورکیم در تحلیل بی نظمی های اجتماعی ، هرج و مرج ، رفتار ضد اجتماعی و رفتار انحرافی . آنومی و اقتصاد آسیب پذیر از خصوصیات ویژه جوامع صنعتی است . این اقتصاد شرایطی را آماده می کند که تحت آن مردم بیشتر فردگرا می شوند و در این فرآیند وفاق جمعی و ارزشها و هنجارهای مشترک تضعیف می شوند زیرا رفتار خودخواهانه و فردگرایانه رشد می یابد . بنابراین به نظر دورکیم ارتباط تنگاتنگی بین آنومی ، بحران اقتصادی ، کنترل اجتماعی و رفتار انحرافی وجود دارد . در واقع دورکیم ، در بحث راجع به کجرفتاری به ابعاد گوناگون توجه  می کند ؛ از جمله بعد روانی و بعد اجتماعی ، از یک طرف از نظر نظم اجتماعی و از طرف دیگر از نظر ارزشهای اجتماعی مطرح می گردد . بدین ترتیب که علیرغم اینکه دورکیم به تحلیل های بیولوژیکی و روانی نمی پردازد اما اظهار می دارد که افراد جامعه از نظر توانایی پذیرش نظم متفاوت هستند ، در سطح اجتماعی از نظر توانایی تحمیل نظم متفاوت هستند ؛ از نظر ارزش ها ، ارزشهای اجتماعی از نظر توانایی دستیابی به یگانگی اجتماعی متفاوتند . بنابراین دو مسئله نظم یگانگی نیز از نکات مهم مورد توجه دورکیم بوده است (همان منبع، 1386 : 155 ) .

علت اصلی تحقق آنومی از نظر دورکیم ، تحولات شتابزده اقتصادی است ، زیرا این تحولات باعث به وجود آمدن نوعی بحران در نظام ارزشی و هنجاری جامعه می شود . در این شرایط ، پیامدهای این تحولات شتابزده عناصری مانند ثروتهای ناگهانی را در مقابل آن قرار می دهد ، عناصری که وجود فقر را تحمل پذیر می کند . فقر قابل تحمل در کنار آرزوهای بلند پروازانه به تصویر یا قول در می آید که ساختار پایدار نیازهای افراد در هم می ریزد و شکل گیری این آرزوهای بی حد ، توان کنترل این ساختار را از نظم هنجارهای سنتی  می گیرد . در این اوضاع و احوال نیازها هم ارضا نمی شوند . اینجاست که ابزارهای مشروع و نامشروع برای خلاصی از آن وضعیت به کار گرفته می شود .

نقد و ارزیابی نظریه دورکیم

دورکیم جامعه شناس فرانسوی است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم آثار خود را به چاپ رساند و بخصوص در سه اثر او – تقسیم کار اجتماعی ، خودکشی و قواعد روش تحقیق در جامعه شناسی – مسئله انحراف مطرح شد . در این مرحله توجه دورکیم به تغییرات ساخت جامعه اروپایی است که از اشکال کشاورزی سنتی ( انسجام مکانیکی ) در تبدیل به جامعه مدرن صنعتی ( انسجام ارگانیکی ) است . در جریان این تغییر ، روح جمعی دستخوش تحولاتی می شود که با مسئله انحرافات اجتماعی رابطه ای نزدیک دارد . در واقع تأکید اصلی دورکیم بر تغییر شکل تقسیم کار است که روابط جدیدی را مطرح می سازد که علت اصلی کجرفتاری است . اثر دورکیم در مورد کجرفتاری ابتدا با تحقیق در مورد خودکشی آغاز می شود . در میان انواع کجرفتاری ، بیش از همه خودکشی مورد توجه دورکیم قرار گرفته است . تحقیق دورکیم در مورد خودکشی اولین اثری است که به کار تجربی می پردازد و با ارائه ارقام و آمار موجود رابطه ای میان نظم اجتماعی ، بی نظمی اجتماعی و همبستگی اجتماعی با کجرفتاری را مورد تحقیق قرار می دهد و با وجودی که نظریه دورکیم مورد انتقادات بسیاری قرار گرفته است اما همچنان به عنوان یک نظریه پیشرو در تبیین انحرافات اجتماعی باقی مانده است و بسیاری از جامعه شناسان معاصر این نظریه را به دلیل تعاریفش از جرم و جنایت ، مباحث نظری و روشهای تحقیق آن و پیش فرضهای آن ستوده اند . از جمله این جامعه شناسان معاصر می توان به ” دونیس ” و ” راک ” 1982 اشاره کرد که نظریه دورکیم به دلایل زیر بسیار مورد توجه وی قرار گرفته است :

1-  مدل دورکیم و چارچوب نظریش از کنترل اجتماعی و انحرافات اجتماعی تبیین رفتار انحرافی در جوامع سرمایه داری بسیار مناسب است . زیرا او بحرانهای اقتصادی و فرآیند صنعتی شدن به عنوان علل انحرافات اجتماعی تأکید دارد .

2- مفهوم کارکردی او از جرم و بزهکاری و نظریه آنومی دورکیم نقطه آغازین برای توسعه نظریات جامعه شناختی انحرافات اجتماعی می باشد .

از سوی دیگر بسیاری از تضاد گرایان و جرم شناسان جدید همچون « تیلور » ، « والتون » ، « یانگ » و « واتر » پیش فرضهای دورکیم را درباره جرم و جنایت مورد انتقاد قرار داده اند . آنها معتقدند که دورکیم در تبیین انحرافات اجتماعی به عوامل فرهنگ نظیر قومیت توجهی نکرده است . در حالی که تحقیقات نشان می دهد که عوامل فرهنگی می تواند نفوذ و تأثیر قابل توجهی بر روی انحراف داشته باشد ( ممتاز، 1385 : 61 ) .

علاوه بر این « تیلور » ، « والتون » و « یانگ » معتقدند که دورکیم یک تبعیض گذار زیستی است ؛ زیرا معتقد است که استعدادهای افراد یکسان نیست و بدین دلیل باید هر کس بر مبنای استعدادهایش نقش مناسبی در تقسیم کار داشته باشد . اما تقسیم کار اجباری چنین فرصتی را فراهم نمی آورد . بنابراین دورکیم معتقد است که امتیازات با ید آزاد و عادلانه بر اساس تواناییهای افراد توزیع شود . اما این فکر را تا حد مارکس گسترش نمی دهد . جامعه شناسان معاصر بر مسأله جامعه پذیری بیش از دورکیم تأکید می کنند و نابرابریهای طبیعی را کمتر مورد تأکید قرار می دهند . با وجود این ، اثر دورکیم در عصر خود بی نظیر است . زیرا وی اولین جامعه شناسی است که بر مسأله تسلط واقعیت اجتماعی بر فرد توجه کرده است . دورکیم زمانی انحراف را امری اجتماعی در نظر گرفته است که هنوز در نظر بسیاری از محققین کجرفتاری پدیده ای ذاتی و فطری محسوب می شده است . بنابراین با وجود انتقاداتی که بر نظریه دورکیم وارد شده است می توان ادعا کرد که این نظریه حتی در زمان معاصر نیز پیشرو است و نکات مهمی از رابطه فرد و جامعه مطرح می سازد . از نظر دورکیم ، کجرفتاری نمایشگر شرایط ناموزون میان فرد و جامعه است ، جامعه ای که دچار بیماری است . انسان اسیر جامعه است و جامعه مسئول انحرافات اجتماعی است . بسیاری از جامعه شناسان معتقدند که دورکیم نیز همانند مرتن توانسته است یک راه حل اصلاحی مناسب و عملی برای جامعه ارائه دهد .

نظریه بی سازمانی اجتماعی« مرتن [11]»

« رابرت . کی . مرتن » یکی از آغاز گران جامعه شناسی مشکلات اجتماعی است . او در زمینه طرح مفاهیم ، روش ، نظریه و مباحث این حوزه تلاش بسیاری نموده است . در کتاب « جامعه شناسی مسائل اجتماعی معاصر » یک فصل حدوداً 50 صفحه ای را به نظریه های جامعه شناسی مسائل اجتماعی اختصاص داده است . او سعی نموده است تا در قالب چارچوب بی سازمانی اجتماعی ( کارکردهای آشکار و پنهان ) به بررسی مشکلات اجتماعی می پردازد . مرتن در مقاله معروفش تحت عنوان « ساخت اجتماعی آنومی » مفهوم آنومی « دورکیم » را تعدیل نمود و آن را در معنای خردتری از نظریه دورکیم در نظر گرفت . به عبارت دیگر دیدگاه مرتن بیش از آنکه جامعه شناسی کلان باشد ، جامعه شناسی خرد است ، حال آنکه دیدگاه دورکیم ، جامعه شناسی کلان می باشد . در عین حال مرتن خود تأکید دارد که مفهوم آنومی را از مفهوم « نظم اخلاقی » در دیدگاه دورکیم وام گرفته و آنرا در خصوص وضعیتهایی به کار برده است که در آن ، ساختار اجتماعی ، آرزوهای متعارفی را بر می انگیزاند و در همان حال شیوه های دستیابی بدان را محدود می سازد .

یکی از امتیازات مرتن این است که او مفهوم آنومی را نه فقط در تبیین خودکشی بلکه در مورد انواع دیگر رفتار انحرافی به کار برده است . از سوی دیگر مرتن به جای اینکه مانند دورکیم بر وضعیت روانی کجروان تأکید کند بر موقعیتها و منزلتهای اجتماعی ای می نهد که فرد در آنها استقرار دارد . این تأکید ، تبیین وی را در زمره تبیینهای کاملاً جامعه شناختی قرار می دهد و نشان می دهد که چگونه ممکن است کجروی به شکل سازمان یافته توسط خود جامعه ایجاد شود .

در هر حال از نظریه مرتن با نامهای متعددی مانند « نظریه فشار ساختاری » ، « نظریه انگیزشی » ، « نظریه بی هنجاری » و « نظریه بی سازمانی اجتماعی » یاد می شود . از نظر مرتن آنومی فشاری است که در اثر ستیز بین اهداف و هنجارهای پذیرفته شده در جامعه با واقعیتهای اجتماعی موجود ، بر افراد وارد می آید . به عبارت دیگر « آنومی حالتی است که هنجارهای از بین رفته یا ضعیف است یا اینکه هنجارهای موجود در جامعه با هم تضاد دارند . وضعیتی که ارزشها و اهداف مشترک را از اعضای جامعه می گیرد و سبب می شود که آنان رهنمودهای رفتاری روشنی را برای خویش نیابند » ( رفیع پور ، 1387 : 21 ) .

در واقع مرتن در این تبیین ، کجرفتاری را محصول نارسایی های موجود در فرهنگ و ساخت اجتماعی جامعه می داند . مرتن کوشید تا کوشش کند چگونه بعضی از ساختهای اجتماعی بر افراد خاصی از جامعه تأثیر گذاشته و موجب می شود که آنها مرتکب رفتار ناهمنوا با هنجارهای اجتماعی شوند . به نظر او ساختهای اجتماعی ، فعال بوده و تولید الگوهای رفتاری می باشند . بنابراین مرتن بر نظم اجتماعی تمرکز نموده و تأثیر ساختهای هنجاری را بر افراد مورد تفحص و تبیین قرار می دهد . به نظر مرتن دو عنصر مهم در ساختار اجتماعی عبارتند از :

1- اهداف مقبول اجتماعی .

2- وسایل مقبول اجتماعی یعنی شیوه های دستیابی به این اهداف که جامعه در اختیار فرد قرارمی دهد .

در یک جامعه منظم ، اهداف و وسایل اجتماعی در هماهنگی و تطابق قرار دارند . به عبارت دیگر هم پذیرفته شده اند و هم در اختیار افراد جامعه قرار دارند . ناهماهنگی در نظم اجتماعی ، زمانی به وجود می آید که بر اهداف یا وسایل تأکید ناموزونی انجام گیرد . گاهی تأکید بر اهداف در مقایسه با وسایل مقبول اجتماعی قوی تری است . گاهی اوقات نیز وسایل اجتماعی اهمیت بیشتری می یابند به طوری که هدف اصلی فراموش می شود . به عبارت دیگر در دیدگاه مرتن ممکن است به دو صورت میان اهداف و وسایل اجتماعی جدایی به وجود بیاید :

 1- وسعت یافتن شتابان اهداف .

2- محدود شدن وسایل .

مرتن تأکید می کند که این خود جامعه است که پس از درونی کردن اهداف و وسایل مورد تایید فرهنگی نوعی نیاز فرهنگی برای دستیابی به هر یک از آنها در فرد ایجاد می کند . در حالی که ساختارهای اجتماعی موجود ، وسایل نیل به اهداف را برخی از افراد محدود می کنند . در اینجا به نوعی بین اهداف و وسایل شکافی به وجود می آید . افرادی که فشار حاصل از این شکاف را احساس می کنند در وضعیت روانی خاصی قرار می گیرند که در آن ، خود را نیازمند به رسیدن به اهداف می بینند و از طرف دیگر راهها و وسایل مشروع را به سوی خود بسته می بینند . در عین حال رسیدن به اهداف را حق مشروع خود می پندارند و از طرف دیگر دستیابی به آن ، اهداف را با وسایل مشروع برای خود غیر ممکن می پندارند  ( گروئرز ، 1378  : 89 ) . بنابراین مرتن نتیجه می گیرد که اشکال مختلف کجروی از تمایل به همنوایی افراد نشأت می گیرد . بدینسان که این دسته از افراد بر حسب میزان درونی کردن یکی از دو عنصر اهداف و وسایل مشروع ناچار می شوند یکی از آن دو را برگزینند یا هر دو را انکار کنند . به بیان دیگر پیامدهای گسستگی میان اهداف و وسایل موجود ضعف تعهدات فرد – گاهی اوقات نسبت به اهداف و گاهی اوقات نسبت به وسایل مشروع – می گردد و فرد را در وضعیت بی هنجاری قرار می دهد . فرد در این وضعیت که ارزشها و هنجارهای مانعه الجمع را به وی القا می کند ناچار است یکی را انکار کند و دیگری را بپذیرد و در نتیجه مرتکب کجروی شود .

افراد در این شرایط ( بی هنجاری ) واکنشهای متفاوتی را در برابر ساختارهای قابل دسترس فرصت و ایجاد تعادل میان اهداف و وسایل از خود نشان میدهند . مرتن روشهای سازگاری[12] افراد با این شرایط را به شرح زیر طبقه بندی می کند :

1- همنوایی[13]: همنوایی به معنای پذیرش اهداف رسمی و ابزارها و وسایل نهادی شده برای رسیدن به آن اهداف است به این معنی که افراد اهداف و وسایل را می پذیرند حتی اگر در زمینه نیل به آن اهداف و وسایل ناموفق باشند . به عقیده مرتن ، شرط پایداری حیات اجتماعی یک جامعه آن است که اکثریت افراد همنوایی را به عنوان شیوۀ زندگی بپذیرند .

2- نوآوری[14]: نوآوری به معنای کوشش برای رسیدن به اهداف رسمی از طریق ابزارهای غیر قانونی می باشد . به عبارت دیگر نوآوری واکنش افرادی است که اهداف مقبول اجتماعی را می پذیرند اما امکان برخورداری از ابزارها و شیوه های نهادینه دستیابی به آن را در اختیار ندارند ؛ به همین دلیل برای نیل به آن اهداف و به شیوه ها و وسایلی متوسل می شوند که خودشان ابداع کرده اند .این شکل کجروی شایع ترین شیوه آن است و بیشتر در میان طبقات پایین جامعه که وسایل نیل به اهدافشان توسط ساخت های اجتماعی محدود شده است و مشاهده می شود.

3- مناسک گرایی[15]: مناسک گرایی به این معناست که ابزارهای مشروع به وسیله فرد رعایت میگردد اما اهداف به فراموشی سپرده شده است . این افراد چون می دانند که قادر به نیل به اهداف نیستند رسیدن به آنرا از دستورالعمل رفتاری خویش حذف می کنند و در عین حال همچنان وسایل مورد قبول جامعه خویش را ادامه میدهند . به عقیده مرتن طبقه متوسط بیشتر مناسک گرا هستند در این زمینه می توان دیوانسالاران را مثال زد .

4- انزوا طلبی[16]: واکنش افرادی است که هم اهداف و هم وسایل مقبول اجتماعی را رد می کنند و در عین حال به طرق گوناگون از جامعه دوری می گزینند و حتی اهداف و وسایل جدیدی برای خویش اختراع نمی کنند .

5- شورش[17]: واکنش افرادی است که اهداف فرهنگی و همچنین وسایل مورد قبول خویش را جایگزین اهداف و وسایل متداول در جامعه می سازند ( ستوده ، 1385 : 130 و گیدنز ، 1376 : 141 ) .

مرتن اضافه می کند که در این پنج نوع انطباق – که در واقع پاسخی به شرایط اجتماعی هستند – افراد ممکن است از یک شکل به شکل دیگری روی آورند و نباید تصور کرد که همیشه فرد در موقعیت ثابتی در هر یک از این اشکال قرار گیرد . در واقع هر یک از این طبقات ، انطباق با شرایط خاصی است که مربوط به شخصیت فرد از نظر روانشناسی نمی شوند بلکه در واقع فرد تحت تأثیر شرایط اجتماعی قرار دارد و به آن پاسخ می دهد . مرتن در این جا متغیر اقتصادی را مورد توجه قرار میدهد . مرتن در صدد یافتن عواملی است که فرد را تحت فشار قرار می دهند که یکی از پاسخهای منطقی را در مقابل فشار اجتماعی انتخاب کند . در هر جامعه ای انطباق از نوع اول ( همنوایی ) معمولترین نوع انطباق است . اگر چنین نباشد ثبات و نظم جامعه از بین می رود . در واقع همنوایی یک پدیده استثنایی نیست بلکه یک قانون کلی است برعکس ، کناره گیری کمترین نوع رفتار معمول است . کسی که از جامعه کناره گیری می کند در واقع در درون جامعه است اما به آن تعلق ندارد . زیرا نمی تواند گرایشهای کلی جامعه را بپذیرد و به آن عمل کند . مرتن معتقد است کناره گیری زمانی بوجود می آید که اهداف و وسایل هر دو توسط فرد پذیرفته شده اند اما وسایلی که نوید موفقیت و نیل به اهداف را می دهند در اختیار فرد قرار نمی گیرند و فرد در یک شرایط متناقض قرار می گیرد از طرفی خود را از نظر اخلاقی مجاب میکند که از وسایل نامشروع استفاده نکند و از طرف دیگر چون راه دیگری برای خویش نمی یابد احساس ناکامی ، سرخوردگی و شکست می کند و این احساس ، تمایل وی را به فرار از جامعه تشدید می کند . در این اثناء اهمیت اهداف در نظر وی کاهش می یابند و ناپدید می شوند بنابراین فرد این تناقض را با کناره گیری از جامعه حل می کند .

مطلب مشابه :  ارتباط نیازهای بنیادی روانی و طرحواره­های ناسازگار اولیه

مرتن توضیح می دهد که احساس ناکامی به علت در اختیار نداشتن وسایل نیل به هدف می تواند به اشکال دیگر کجروی ( نوآوری ، مناسک گرایی و شورش ) نیز منجر شود . این نتایج تحت تأثیر شخصیت خاص فرد و سابقه فرهنگی وی قرار دارد . در صورتی که جامعه پذیری فردی به شکل مناسب صورت نگرفته باشد عکس العمل وی ممکن است به شکل نوآوری باشد و بر عکس کسی که جامعه پذیری اش با تأکید بر هنجارهای معمول رفتاری صورت گرفته باشد موفقیت را رها می سازد و مناسک گرا می شود . مورد شورش زمانی بوجود می آید که احساس سرخوردگی طوری تقویت شود که فردی که در حاشیه قرار گرفته است به فکر راه حل تازه ای برای مسأله باشد . در واقع این رفتارهای غیر اجتماعی از دیدگاه مرتن تحت تأثیر ارزشهای فرهنگی بوجود می آید که این ارزشها خود نمایشگر ساختار طبقاتی یک جامعه نابرابر هستند.

برای روشن شدن بیشتر مسأله می توان طبقه بندی مرتن را در جدول زیر نشان داد . + به معنای پذیرش و – به معنای عدم پذیرش و ±  به معنای رد پیشنهاد و اهداف و وسایل جدید است .

وسایل اهداف عنوان
+ + همنوایی
+ نوآوری
+ مناسک گرایی
کناره گیری
±  ± شورش

 

در واقع می توان گفت : اساس نظریه مرتن در سؤالات زیر است :

1- چرا در بعضی از قوانین در مقایسه با قوانین دیگر انحراف می طلبد ؟

2- چرا بعضی از مردم انحراف بیشتری دارند؟

3- چرا بعضی از جوامع انحراف بیشتری دارند ؟

4- چرا در زندان ، طبقات با درآمد کم بیشتر است ؟ ( آزاد ارمکی ، 1377 : 42 ) .

در جواب این سؤالات ، مرتن به مطالعه رابطه ساخت فرهنگ  در جامعه آمریکا و رفتار انحرافی پرداخت . مرتن معتقد بود که مسائل اجتماعی بر اساس شرایط و فرصتهای نابرابر شکل می گیرند . تغییرات انجام شده در جامعه متأثر از صنعتی شدن ، شهری شدن و مهاجرت موجب ناتوانی در درونی کردن هنجارها و سختی در یادگیری و به کار گیری آنهاست . فرد در این موقعیت دچار مشکل می شوند . مشکل در سطح فردی مطالعه نمی شود بلکه به نظام اجتماعی – بی سازمانی اجتماعی – رابطه داده می شود که این معنی آن است که بخش های نظام اجتماعی نیاز به اصلاحات دارد . جامعه کامل از نظر مرتن جامعه ای بود که در آن لذت از رقابت در کنار فداکاری و ارزش پاداش قرار گیرد به عبارت دیگر مرتن معتقد بود که جامعه کامل همانند یک بازی بزرگ است که هر کس در آن نقشی را عهده دار است و همه به اطاعت از قوانین تشویق می شوند و هر کس پاداش فعالیت خود را می گیرد .

از نظر مرتن جامعه آمریکایی تأکید بسیاری بر برتری و دستیابی به موفقیت مادی دارد . مشکل از آنجا ناشی می شود که ابزار و امکانات و فرصتهای لازم در به دست آوردن موفقیت مادی به طور کافی و مساوی در بین جمعیت توزیع نشده است . به عبارت دیگر در جامعه آمریکایی تأکیدی بیش از حد بر اهداف دیده   می شود و لزوم توجه به وسایل مقبول اجتماعی فراموش شده است . پول به خودی خود با ارزش محسوب می شود و هیچ توجهی به کارکرد اصلی پول که مبادله است مبذول نمی شود . علاقه به پول و ثروت و دستیابی به آن بدون در نظر گرفتن راههای قانونی دستیابی به آن علت اصلی عدم یگانگی در جامعه آمریکایی است . مرتن معتقد است که در جامعه آمریکا موفقیت یعنی دستیابی به پول . این مسأله به شکل نسبی در جریان است . به نحوی که هر کس خود را با دیگری مقایسه می کند و تبلیغات رسانه های گروهی نیز بی وقفه فرد را تحت فشار قرار می دهد که به پول بیشتری دست یابد تا بتواند بیشتر مصرف کند . مرتن معتقد است همه این فشارها به این علت است که همه افراد برابر در نظر گرفته می شوند . این امر سبب می شود که از یک طرف افرادی که در موقعیت مناسب قرار دارند تشویق به کوشش و تلاش می شوند و از طرف دیگر طبقات پایین تحت فشار قرار می گیرند که به هر طریق ممکن به آن موفقیت ها – که برای همه افراد محبوب و مقبول است – دست یابند .

ایدئولوژی آمریکایی از همه افراد می خواهند که جاه طلب باشند و می گوید موفقیت در اثر کوشش زیاد بدست می آید بنابراین در این ایدئولوژی شکست امری فردی محسوب می شود(Merton , 1971:158 ) .

مرتن انتقادهای زیر را به جامعه آمریکایی وارد می کند :

1- فقدان دسترسی به وسایل مقبول اجتماعی در این جامعه مورد توجه قرار نمی گیرد .

2- قوانین حاکم بر بازی اجتماعی مبهم است .

3- ایدئولوژی برابری اما ساخت جامعه نابرابر است . بنابراین همه افراد تصور می کنند که موفقیت دست یافتنی است و هر کس سعی می کند به هر طریقی به آن دست یابد .

4- پرستش پول ، پول بسیار با ارزش است . هر کس خود را با دیگری مقایسه می کند و نمی تواند تشخیص دهد که چه کسی موفق شده است زیرا موفقیت یعنی پول و همیشه کسانی هستند که پول بیشتری دارند . بنابراین فرد در یک سیر بی انتها همچنان به تلاش برای رسیدن به پول ادامه می دهد.

با توجه به مطالب فوق ، آمریکا جامعه ای است که تقاضاهای فرهنگی موفقیت در آن بسیار بیشتر از امکان موفقیت به شکل قانونی می باشد . در نتیجه ساختار قانونی دچار در هم شکستگی می گردد . بدیهی است که چنین وضعیتی حالت آنومی را نشان می دهد و جامعه دچار اغتشاش خواهد بود .

نقد و ارزیابی نظریه مرتن

نظریه آنومی مرتن ابتدا در سال 1938 چاپ شد و در کتاب « نظریه اجتماعی و ساخت اجتماعی » مورد تجدید نظر قرار گرفت . تا دهه 1960 این نظریه بدون انتقاد مورد پذیرش قرار گرفت . اما در دهه 1960 با انتقادات بسیاری مواجه گردید . اما از آغاز دهه 1980 این نظریه دوباره مطرح شد و انتقادهای قدیمی دوباره مورد بررسی قرار گرفت و کوشش شد تا این تئوری مجدداً از نظر تجربی مورد آزمایش قرار گیرد . با وجودی که کار اصلی مرتن نظریه پردازی جامعه شناسی علم و دانش بود اما تحلیل وی در مورد آنومی کانون اصلی بحثهای انحرافات اجتماعی را تشکیل داده است .

مرتن معتقد است که نیازهای نظام با وفاق اجتماعی موجود یکسان نیستند . در واقع او معتقد است که در جامعه آمریکایی عدم هماهنگی و تشنج در وفاق اجتماعی وجود دارد . جامعه آمریکایی به اعتقاد او دچار بی سازمانی اجتماعی است و شواهد آن را می توان در مشکلات اجتماعی و انحرافات این جامعه پیدا کرد .

مرتن در نظریه خود در شرایط تاریخی خاصی در جامعه آمریکا زندگی می کند و به همین دلیل کوشش می کند تا یک نظریه میان برد مطرح سازد که شاید با دخل و تصرفهایی قابلیت تبدیل به یک نظریه کلان را داشته باشد . زمان انتشار مقاله مرتن تحت عنوان ساخت اجتماعی و آنومی در سال 1938 دقیقاً دوران بعد از رکود بزرگ اقتصادی در سال 1930 می باشد . زمانی که خصلت جامعه آمریکایی تناقض شدید میان آرزوهای آمریکایی و واقعیت اقتصادی خشن نابرابری است . مرتن معتقد است با وجودی که آنومی در زمان بحران دهه 1930 تشدید می شود اما یک خصلت ثابت در جامعه امریکایی است . زیرا جامعه هرگز نمی تواند تناقض میان ارزش موفقیت را با شیوه های قانونی همسو نیستند و در تناقض قرار دارند . یعنی علیرغم ثروت و رفاه در جامعه امریکا این جامعه نمی تواند فرصتهای مساوی در اختیار همه مردم قرار دهد و جامعه ای شدیداً نابرابر است و این مسأله ای غیر قابل انکار است . به عقیده مرتن کار جامعه شناس ، یافتن نیازهای نظام و اصلاح آن است وی در عین حال که از مشکلات نظام آگاهی کامل دارد پیشنهاداتی نسبتاً محتاطانه مطرح      می سازد . وی در مسأله ارثی بودن ثروت و موقعیتهای بالای اجتماعی را در جامعه آمریکا به شکل آشکار مطرح نمی سازد . برای از بین بردن انحرافات در جامعه آمریکا دو کار می توان انجام داد :

1- از بین بردن فرصتهای نابرابر : که در قالب جامعه سرمایه داری نیست .

2- تغییر ایدئولوژی برابری : به دلیل انبوه و ساختار سرمایه داری ممکن نیست .

مسأله اصلی این است که مرتن به منشأ پیدایش ایدئولوژی برابری و کارکردهای آن توجهی ندارد ( گروئرز ، 1378 : 163 ) . بنابراین به نظر می رسد که نظریه مرتن با وجود قدرت تبیین بالای آن نمی تواند راه حل اصلاحی مناسب برای حل این معضل ارائه داد . مسأله دیگر این است که در بسیاری از موارد افرادی که به فرصتها دسترسی دارند نیز هنجار شکنی می کنند شاید نظریه محرومیت نسبی مرتن که معتقد است افراد به شکل نسبی و بی نهایت خود را با دیگران مقایسه می کنند . پاسخی بر این مدعا باشد اما نمی تواند به سادگی انحراف نخبگان سیاسی و اقتصادی را توجیه کند . نظریه مرتن بیشتر برای انحرافات طبقه پایین مناسب است . اما گاهی اوقات بعضی از افراد بدون شایستگی به موفقیت می رسند . این امر علت احساس شکست و ایجاد بی سازمانی و حالت آنومی می گردد که مرتن به این مسأله توجهی نکرده است . با وجود این نظریه مرتن همچنان جایگاه خود را به عنوان یکی از با نفوذترین تبیین های جامعه شناختی حفظ کرده است . از موارد مثبت نظریه مرتن این است که هم در مورد کجرفتاری فردی و هم در مورد کجرفتاری گروهی بحث می کند و گونه های بسیاری از رفتارهای کجروانه را در بر می گیرد .

مرتن آنومی را به عنوان گسیختگی در ساختار فرهنگی تبیین می کند که زمانی به وجود می آید که گسیختگی حادی میان هنجارهای فرهنگی و اهداف اعضای گروه برای رعایت آن هنجارهای فرهنگی وجود داشته است . از نظر مرتن آنومی به دو گونه است :

1- آنومی ساده[18]: احساس جدا شدن فرد از گروه .

2- آنومی حاد[19]: عدم ادغام نظامهای ارزشی در یکدیگر .

به همین علت است که برخی همچون مسنر[20] در سال 1988 معتقد است که تفسیر مرتن در نظریه آنومی نظریه ای دو عاملی است که به عناصر انگیزه ای ( فردی ) و ساختاری ( سازمان اجتماعی ) ترکیب نموده است . مسنر همچنین معتقد است که این دو بعد نظریه مستقل از یکدیگرند و جدا نیستند .

از محققین دیگری که بر روی نظریه مرتن کار کرده است می توان به رابرت اگنیو اشاره کرد . او معتقد است که مرتن و دیگر نظریه پردازان نظریات فشار اجتماعی[21] به روابط اجتماعی منفی و نقش آن در بزهکاری اهمیت می دهند . این روابط اجتماعی منفی احساسات مخصوصاً خشم را به همراه دارند که جنایت و بزهکاری شیوه های معمول آن هستند . بنابر نظر اگنیو سه منشأ کلی وجود دارد :

الف ) عدم موفقیت در دستیابی به اهداف مقبول اجتماعی .

ب ) حذف وقایع با ارزش اجتماعی(از دست دادن نزدیکان ، طلاق ، جدایی ، اخراج از مدرسه و …)

ج ) تجربه وقایع منفی از نظر ارزشهای اجتماعی .

اگنیو معتقد است که این فشارها تمایل به کجروی را در فرد بوجود می آورد . اما انجام دادن کجروی بستگی به موقعیت فرد و شرایطی دارد که می تواند با آن وقایع نامطلوب بسازد یا مرتکب کجرفتاری شود  ( داوری ، سلیمی ، 1380  : 188 ) .

نظریه ناکامی منزلتی « آلبرت کوهن »

کوهن هم یکی از محققین مشهوری است که از نظریه مرتن در جامعه آمریکایی استفاده کرده است و در اثر خود تحت عنوان پسران بزهکار ( 1995 ) به بررسی مجدد این نظریه می پردازد و تغییراتی در آن ایجاد  می کند . در واقع کوهن اصطلاح منزلت را جانشین موفقیت در نظریه مرتن می سازد . یعنی طبقات پایین در جامعه از نظر دستیابی به منزلت دچار ناکامی هستند . جامعه در عین حال که آنها را به کسب منزلت تشویق می کند امکان دستیابی به منزلت پیدا می کند . این امر از طریق اشتغال به امور خلاف تحقیق می یابد . بر مبنای نظر کوهن نوجوانان و جوانان طبقه پایین همانند همتایان خود در طبقه متوسط علاقمند به دستیابی به منزلت بالا هستند . یکی از مکانهای مهم برای کسب منزلت در زندگی مدرسه است . در ساخت جامعه آمریکایی مدرسه پدیده ای است که بر مبنای هنجارها و ارزشهای طبقه متوسط شکل گرفته است و این ارزشها را ترویج می کند . جوانان طبقه محروم که عمدتاً از اقلیتهای نژادی هستند نه تنها با این ارزشها خو نگرفته اند بلکه با آن کاملاً بیگانه هستند . در نتیجه مدرسه مبدل به مکانی می شود که شکست افراد را بی چون و چرا تضمین می کند . مدرسه اصولاً توسط معلمین که از طبقه متوسط می آیند اداره می شود و آنها مرتباً ارزشهای طبقه متوسط را ترویج می کنند . به این ترتیب مدرسه یک نظام منزلتی طبقه متوسط است . خصایصی که جوانان متوسط از آن برخوردارند و مربوط به ارزشهای طبقه آنها می شود مثل ادب ، درست صحبت کردن ، نظم ، بردباری ، به تعویق انداختن رضامندی ، احترام به مالکیت و اجتناب از درگیریهای خشونت آمیز در میان این گروه دیده می شود . بر مبنای ارزشهای مدرسه کسی موفق است که خصایص بالا داشته باشد . اکثر جوانان طبقه پایین فاقد چنین خصایص را مورد تأکید و تشویق قرار ندادن است . اما این جوانان که جامعه پذیری متفاوتی با جوانان طبقه متوسط دارند در مدرسه ناچار می شوند با جوانان طبقه متوسط رقابت کنند . نتیجه چنین وضعیتی بدون شک شکست جوانان طبقه پایین خواهد بود .

چنین شکستی سرخوردگی و ناکامی را در نوجوانان ایجاد می کنند ، در نتیجه جوانان طبقه پایین که دچار ناکامی شده اند در منطقه هایی که زندگی می کنند خرده فرهنگهای بزهکاری به وجود  می آورند . در این خرده فرهنگها رقابت شکل دیگری به خود می گیرد و ارزشها کاملاً متفاوت می شوند . ارزشها و هنجارهای این خرده فرهنگها درست برخلاف ارزشهای طبقه متوسط است . معیار موفقیت و منزلت هم در اینجا کاملاً متفاوت است . مثلاً دزدی که بر مبنای ارزشهای طبقه متوسط کاری غیر قانونی و غیر اخلاقی محسوب می شود در میان این گروه یکی از فعالیتهای  پذیرفته شده و رایج است . کسی منزلت بالاتری دارد که دزد بهتری باشد کمتر دستگیر شده باشد و بهتر در مقابل پلیس مقاومت نشان بدهد .

کوهن معتقد است که در بسیاری از موارد مسأله دزدی و ارتکاب جرایم گوناگون به خاطر یک هدف سودمند گرایانه انجام نمی گیرد ؛ در بسیاری از موارد خرده فرهنگ کجروی از نفس این امر لذت  می برد به همین دلیل صدمه زدن به اموال دیگران نوعی تفریح به حساب می آید . ترساندن افراد عادی ، حمله به آنها رفتارهای خشونت آمیز نیز در میان این خرده فرهنگها نوع دیگری از سرگرمی است . کسانی که در این زمینه موفق تر باشند با شجاعت بیشتری نشان دهند منزلت بیشتری بدست می آورند ( کوهن ، 1971 : 49 و 73 ) . بنابراین در ضمن گسترش نظریه مرتن که مسئله هدف و شیوه های دست یابی به آن را مطرح      می سازد ، کوهن مفهوم ناکامی منزلتی را به علت فشاری در نظر می گیرد که نظام اجتماعی به فرد وارد می سازد و او را به سوی بزهکاری سوق می دهد . در واقع کوهن همانند مرتن با یک دیدگاه کارکردگرا به فرهنگ نگاه می کند و معتقد است که فرهنگ شیوه سنتی و معمول برای حل مشکلات اجتماعی است که از طریق جامعه پذیری انتقال پیدا می کند . اما چرا در بعضی موارد احتمال پیدایش نوآوری در این شیوه ها پدید  می آید . گاهی ممکن است ساخت اجتماعی و فرهنگ خواسته های متناقضی از فرد داشته باشند . این فشارها باعث شکل گیری خرده فرهنگهای کجروی می شود . خرده فرهنگهایی پدید می آیند تا مشکلات بوجود آمده را به نحوی حل کنند . این خرده فرهنگها بعضی از عناصر را از فرهنگ مسلط گرفته آن را تغییر شکل می دهند . شرایط لازم برای پیدایش این اشکال جدید فرهنگی کنش متقابل میان افرادی است که مشکلات مشابهی از نظر سازگاری با فرهنگ مسلط داشته باشند .

کوهن شش خصلت برای خرده فرهنگهای کجروی در نظر می گیرد که به شرح زیر می باشند :

1- میل به خشونت و ویرانگری .

2- منفی گرایی ( بیشتر ارزشهای معمول و پذیرفته شده به شکل معکوس مورد قبول قرار گیرند ) .

3- لذت جویی و خوشی پرستی . ( لحظه ای و برای مدت زمان کوتاه بدون آینده نگری واقع می شود ) .

4- آزادی و تنوع در کجرفتاری ( که شامل دزدی ، وحشیگری ، خشونت ، ایجاد وحشت و انواع فعالیتهای دیگر می گردد ) .

5- گرایش غیر سودمندگرایانه ( حتی در مورد دزدی ، اشیاء به راحتی به دیگران داده می شود و یا اصولاً نابود می گردد و کمتر مورد استفاده با فروش قرار می گیرند ) .

6- استقلال و انسجام گروهی ( وفاداری به گروه از اهمیت خاصی برخوردار است در مقابل هر رفتار دیگر ارجحیت دارد ) ( ممتاز ، 1385 : 102 و 103 ) .

نظریه بی سازمانی شاو و مک کی

از جمله افراد مهمی که در زمینه جرم و جنایت کار کرده اند می توان از کلیفورد شاو و هنری مک کی نام برد که به بررسی علل کجرفتاری در منطقه در حال تغییر و تبدیل یعنی همان منطقه 2 می پردازند . آنها معتقدند که مشکلات اجتماعی شهر شیکاگو به علت الگو کنترل نشده مهاجرت و ایجاد منطقه های طبیعی است که در این مناطق اهالی از فرهنگ کلی جدا افتاده اند و همانند گیاهی که در خاک رشد می کند ، ساکنین این مناطق نیز در کنار یکدیگر به اجبار قرار گرفته اند و تحت تأثیر جریان هایی قرار دارند که در اختیار خودشان نیست بنابراین اهالی دچار یک همزیستی بیمار هستند . این مناطق در واقع از سایر نقاط شهر جدا افتاده . معیارهای رفتار ، هنجارها و ارزشهای دیگری در آنجا شکل گرفته است که با فرهنگ مسلط در دیگر مناطق در تضاد است . در این مناطق گرایشهای فرهنگی خاصی استقرار یافته ، به طوری که افراد مرتباً در معرض یادگیری الگوهای موافق قانون شکنی هستند . بنابراین جنایت در این مناطق و اطراف آن دیده می شود . آنها معتقدند که علت کجرفتاری و ارقام بالای آن در این مناطق بی سازمانی اجتماعی است . به این معنی که شیوه نرمال و رفتار در همه سطوح جامعه به یک شکل نفوذ نکرده است . شاو و مک کی کوشش می کنند تا از نظر تجربی این مسأله را به اثبات برسانند . آنها نشان می دهند که میزان و درصد بالای کجرفتاری در منطقه های در حال تغییر و تبدیل تحت تأثیر جریان هجوم و استقرار قرار گرفته ، این امر نه تنها در شیکاگو بلکه در شهرهای دیگر می توان مشاهده کرد . در این منطقه ها که دچار بی سازمانی اجتماعی هستند ارزشهایی پرورش پیدا می کنند که الگوی رفتار کجروی را مورد تأیید قرار می دهند ، و تأکید دارند که لزوم اصلاحات اجتماعی برای توسعه فرهنگ مسلط جامعه در این مناطق ضروری است . این مناطق تحت تأثیر نیروهای ویرانگر قرار دارند که کارکردهای اجتماعی را فلج می کند و جامعه از حالت تعادل خارج می شود . در عین حال مقاومت در مقابل رفتار کجروی کم شده و نه تنها تحمل می شود ، بلکه در مواردی رفتار پذیرفته شده محسوب می گردد . بنابراین از نظر شاو و مک کی مسئله این مناطق عدم حضور معیارهای فرهنگی مناسب می باشد که فقر و در نتیجه میل به انحراف نشانه های آن است ( ممتاز ، 1385 : 85 و 88 ) . به عبارت دیگر شاو و مک کی فرض کردند که زندگی در محله فقیر ( حوزه گذار ) موجب می شود افراد به جرم دست زنند . آنها جرم و بزهکاری را در زمینه تغییر محیط شهری و توسعه اکولوژی شهر نشینی تبیین و نشان داده اند که شیکاگو محله های متمایز و متفاوتی دارد . بعضی مرفه نشین و بقیه فوق العاده فقیر و رنج کشیده هستند . این محله های انتقالی خیلی فقیر از میزان بالای دگرگونی جمعیت رنج می برند . و توانایی نگهداری و محافظت ساکنین و حمایت این محله ها در برابر گروههای محرمانه اندک است . میزان مهاجرین در این محله ها زیاد است . بچه های این محله ها بین همانند شدن با فرهنگ جدید و پیروی از ارزشهای سنتی والدینشان دچار آشفتگی شده اند . آنها به زودی در می یابند که مکانیسم کنترل اجتماعی که رفتار آنها را در شهر یا کشور قبلی شان یا حوزه روستایی محدود کرده بودند از هم گسیخته اند . در این حوزه ها سنتها شکسته و نهادهای قراردادی محله ها کارایی خود را از دست داده اند . در نتیجه بچه های این محلات احساس از جا کندگی کرده و فاقد مجموعه ارزشهای مؤثر و عملی هستند که آنها را از ارتکاب جرم نگه دارد . شاو و مک کی نشان داده اند که حوزه های اکولوژیکی متمایز در شهر توسعه یافته اند که از پنج منطقه متحدالمرکز تشکیل شده اند و تفاوت ثابت و معنی داری در میزان جرم درون هر منطقه وجود دارد . بالاترین میزان جرم در منطقه گذار( انتقالی ) است که بیشترین مهاجر را هم دارد یعنی بیشترین ساکنین آن در شهرهای دیگر متولد شده اند و اکنون در این منطقه سکنی گزیده اند . دورترین مناطق از مرکز هم پایین ترین میزان جرم را دارند . شاو و مک کی مدعی هستند که در مناطق ( حوزه ) انتقالی فرهنگهای چندگانه و ارزشهای ناهمگن وجود دارد ؛ هم ارزشهای قراردادی و هم ارزشهای انحرافی وجود دارند . بچه هایی که در این محله ها بزرگ می شوند کم کم در می یابند افرادی که بزهکار هستند از نظر مالی موفق تر هستند . در نتیجه آنها نیز در انتخاب بین یک شیوه زندگی قراردادی و یا انحراف آمیز ، شیوه زندگی انحرافی را بر می گزینند .

آنها به باندهای خلافکار ملحق می شوند . شاو و مک کی می گویند که رشد و توسعه باندهای خلافکار علت اصلی بزهکاری نوجوانان و جوانان در حوزه های فقیر نشین است . آنها می گویند دگرگونی و ناهمگونی جمعیت در محله های فقیر نشین به چند دلیل احتمال بی سازمانی اجتماعی را افزایش می دهد:

1- شایستگی و توانایی نهادها برای کنترل درونی مشکل است . وقتی که تعداد زیادی از ساکنین این محله به جامعه شان علاقمند نباشند در اولین فرصت تصمیم به مهاجرت می گیرند .

2- زمانی که شبکه های محلی در یک حالت مداوم بی ثباتی قرار گیرند ، توسعه روابط اولیه که منجر به ساختار رسمی کنترل غیر رسمی می شود ، کم می گردد .

3- ناهمگونی ا ز ارتباط افراد جلوگیری می کند و بنابراین افراد در صدد جستجو راه حل برای مشکلات عمومی و رسیدن به اهداف جمعی نخواهد بود ( ممتاز ، 1385 : 85 و 88 ) .

ابعاد مداخله گر بی سازمانی اجتماعی از دیدگاه شاو و مک کی

1- توانایی اجتماعی برای نظارت و کنترل همسالان .

2- وجود شبکه های دوستانه غیر رسمی محلی .

3- میزان مشارکت محلی در سازمانهای داوطلبانه و رسمی .

ثابت شده است که بزهکاری در اصل یک پدیده گروهی و جمعی است و از این رو بر اساس نظر شاو و مک کی توانایی یک اجتماع برای کنترل دینامیسم های سطح گروهی مکانیسم کلیدی پیوند دهند . ویژگیهای اجتماع با بزهکاری است . آنها استدلال می کنند که ساکنان اجتماعات همبسته و همگن بهتر قادر هستند که رفتار نوجوانان را کنترل کنند تا زمینه برای بزهکاری گروهی ایجاد نشود . در عوض اجتماعاتی که قادر به کنترل گروههای نوجوانان نیستند میزان بالاتری از بزهکاری را تجربه خواهند کرد . بعد دوم سازمان اجتماعی یک اجتماع یا محله شبکه دوستانه غیر رسمی محلی است . تئوری سیستمی می گوید که شبکه های اجتماعی اصلی از اجتماعات اکولوژی انسانی را تشکیل می دهد . وقتی پیوندهای اجتماعی محلی توسعه و گسترش یابند توانایی ساکنین محله برای کنترل اجتماعی افزایش می یابد ؛ زیرا آنها قادرند تا غریبه ها را بهتر شناسایی کرده و آمادگی بیشتری برای درگیر شدن با افراد مجرم دارند . بعد سوم سازمان اجتماعی میزان مشارکت محلی در سازمانهای داوطلبانه و رسمی است . سازمانهای اجتماعی مظهر ساختاری همبستگی اجتماعی محلی است . کورن هاوزر استدلال می کند که بی ثباتی نهادی و انزوای نهادهای محلی عوامل ساختاری اساسی بی سازمانی اجتماعی هستند . به طور خلاصه نظر آنها این است که وقتی روابط نهادهای اجتماعی ضعیف شود ، توانایی اجتماع برای حفاظت و حمایت کردن علایق محله ضعیف می شود.

منابع بیرونی سازمانی اجتماعی شاو و مک کی

1- پایگاه اقتصادی – اجتماعی پایین ساکنین محله .

2- تحرک ساکنین یا عدم ثبات ساکنین محله .

3- ناهمگونی نژادی و قومی .

4- از هم پاشیدگی خانواده .

5- شهر نشینی.

شاو و مک کی معتقدند که پایگاه اقتصادی – اجتماعی یک همبستگی اکولوژیکی قوی با جرم و بزهکاری دارد و می گویند که محله هایی با پایگاه اقتصادی پایین فقدان پول و منابع کافی هستند . همچنین می توان گفت که پایگاه اقتصادی – اجتماعی رابطه مستقیم با مشارکت در سازمانهای داوطلبانه و رسمی را دارد و نشان داده است که اجتماعات با پایگاه اقتصادی – اجتماعی پایین نسبت به اجتماعات با پایگاه اقتصادی – اجتماعی بالاتر از پایه سازمانی ضعیفتر رنج می برند . آنها بر این عقیده هستند که تأثیرات پایگاه اقتصادی- اجتماعی بر بزهکاری به صورت مقدماتی از طریق کنترل های رسمی به عنوان بازتابی از مشارکت سازمانی و نظارت اجتماع بر نوجوانان محله عمل کرده است . منبع دوم بی سازمانی اجتماعی شاو و مک کی فرض شده است که عدم ثبات و تحرک ساکنین شبکه روابط اجتماعی محله را تخریب می نماید . در یک طرح مشابه کاساردا و جان ویتز استدلال می کند که همگون سازی تازه واردها در ساختار اجتماعی محله یک فرآیند موقتی و گذار بوده است و عدم ثبات ساکنین به عنوان مانعی برای توسعه شبکه های وسیع و گسترده دوستانه ، گروههای خویشاوندی و پیوندهای معاشرتی محلی بوده است .

منبع سوم بی سازمانی اجتماعی در مدل شاو و مک کی ناهمگونی نژادی و قومی است که معتقدند توانایی ساکنین محلات فقیر نشین را برای رسیدن به وفاق خنثی می سازد . از نظر سوتل ، بی اعتمادی همراه با ناهمگونی ، ساکنین محله را از شرکت در انجمن ها باز می دارد اگر چه گروههای قومی متعدد ممکن است ارزشهای قراردادی مشترکی داشته باشند ؛ اما ناهمگونی از ارتباطات و الگوهای تعاملی جلوگیری می کند .

منبع چهارم بی سازمانی اجتماعی از هم پاشیدگی خانوادگی است . سامپسون استدلال کرده است که از هم پاشیدگی خانواده و زندگی زناشویی ممکن است کنترل اجتماعی غیر رسمی را در سطح اجتماعی کاهش دهد . عقیده کلی بر آن است که خانواده های دو والدینی نظارت و سرپرستی لازم را نه فقط بر فرزندان و اموال خانواده شان فراهم می کنند ، بلکه بر فعالیتهای عمومی اجتماع نیز اعمال خواهند کرد . از این دیدگاه نظارت بر گروه همالان و فعالیت باندها به سادگی به خانواده ، بچه ها وابسته نیست ، بلکه یک شبکه کنترل جمعی خانواده وابسته است ، در تأیید این امر سامپسون نشان داده است که از هم پاشیدگی خانواده در سطح کلان تأثیرات مستقیم زیادی بر میزان جرم جوانان داد که این امر هم برای سفید پوستان و هم برای سیاه پوستان صادق بوده است . پنجمین متغیر بیرونی بی سازمانی اجتماعی ، شهر نشینی است . اگر چه شاو و مک کی به صورت مقدماتی بر الگوهای درون شهری بزهکاری توجه کرده اند ؛ اما چارچوب آنها با این ایده منطبق است که اجتماعات شهری در مقایسه با حوزه های روستایی و شهرهای کوچک توانایی اندکی برای کنترل اجتماعی دارند . به طور کلی شهرنشینی ممکن است شبکه های خویشاوندی و دوستانه را تضعیف نماید و از مشارکت اجتماعی در امور محلی جلوگیری کند .

مدل علی نسخه گسترش یافته تئوری بی سازمانی شاو و مک کی برای تبیین میزان جرم و بزهکاری

تئوری بی سازمانی اجتماعی توسط افراد مختلفی مورد آزمون تجربی قرار گرفته است . سامپسون و همکارانش  ( 1997 ) در یک مطالعه بر روی 343 محله شیکاگو نشان داده اند که چگونه همبستگی محله و کارایی جمعی در میان افراد محله یک بخش اساسی از تأثیرات محرومیت تمرکز یافته ( شامل درآمد پایین ، بیکاری ، از هم پاشیدگی خانوادگی یا از هم گسیختگی خانواده ها و درصد بالای غیر سفید پوستان ) و عدم ثبات ، ساکنین را بر جرایم خشونت آمیز تعدیل می کند .

یافته های پیمایشی جرم بریتانیا برای سالهای 1984 ، 1988 و 1992 هم نشان داده است که جرم و بی نظمی از قبیل تخریب کردن ، آشغال ریختن ، شعار روی دیوار نوشتن و عدم نظارت بر جوانان منجر به ترس می شود ترس هم همبستگی محله را کاهش می دهد و ضعیف شدن همبستگی دوباره جرم و بی نظمی را بیشتری را به همراه دارد .

بی نظمی / جرم

مدل بی سازمانی اجتماعی برای تبیین جرم

+

 

+
ترس

 

 

+
کاهش همبستگی محله

 

 

جرایم جدی / بی نظمی

 

 

اسمیت[22] و جارجورا[23] ، ( 1998 ) هم داده های پیمایشی جرم و ملی را برای آزمون تأثیرات اصلی و مشروط فقر ، ثبات ساکنین و ناهمگونی بر میزان قربانی شدن در 57 محله مورد استفاده قرار داده اند . یافته های آنها نشان داد که بی سازمانی اجتماعی ، قربانی شدن و سرقت در محله ها پیش بینی می کند . اما برای جرایم خشونت آمیز دریافتند که تأثیر عدم ثبات ساکنین با سطح فقر در یک محله وابسته است . بنابراین اسمیت و جارجورا به این نکته پی بردند که توانایی برای کنترل اجتماعی باید در رابطه با دیگر ویژگی های محله شناخته شود که می توانند انجام فعالیتهای مجرمانه را تسهیل نمایند . ( Bursik , 1988 , 541 ) .

دیدگاه مارکو ویتز[24]

مارکو ویتز برای مشخص کردن رابطه بین محرومیت اقتصادی و خشونت دو تئوری بی سازمانی اجتماعی و فرهنگی را با هم ترکیب کرد . تئوری فرهنگی نشان داد که بخش بزرگی از رابطه بین محرومیت اقتصادی و خشونت از طریق نگرشهای مثبت راجع به خشونت از قبیل تأکید بر شجاعت مجازات تمایل به تشدید نمودن وقایع منفی در مشاجرات و به کار بردن نیروی فیزیکی یا زور برای حل مشکلات توضیح داده می شود . او می گوید : که خشونت به عنوان شکلی از سازگاری با شرایط اقتصادی به وجود می آید .

محرومیت و کمبودهای اقتصادی منجر به یک حساسیت یا نگرانی از موقعیت به ویژه در میان همالان و هم محلی ها می گردد . این کمبود بر دستیابی به کالاهای مادی و تأکید دارد و چون فرد نمی تواند به شیوه های قانونی به این کالا دست یابد ، از خشونت به عنوان شیوه ای برای دست یابی به کالاهای مادی استفاده می کند . در همین زمان اگر ساکنان محله های فقیر و محروم همبستگی ضعیفی با هم داشته باشند و توانایی کافی برای کنترل رفتار ساکنان محله ، به ویژه جوانان نداشته باشد ، میزان جرم و خشونت در محله افزایش می یابد . بنابراین می توان گفت که بخشی از رابطه بین پایگاه اقتصادی – اجتماعی پایین خشونت به خاطر همبستگی ضعیف محله و کاهش کنترل اجتماعی غیر رسمی در محله است ( Markowitz ,2001,152 ).

تئوری محرومیت نسبی

مفهوم محرومیت نسبی در ابتدا به وسیله دو تن از جامعه شناسان به نامهای جیودیس بلاو[25] و پیتر بلاو  مطرح شد که در آن مفاهیم تئوری آنومی را با مدلهای بی سازمانی اجتماعی ترکیب کرده اند بر اساس نظریه بلاو افراد طبقه پایین ممکن است هم احساس محرومیت نسبی کنند و هم این احساس را تشدید کنند وقتی که آنها شیوه زندگیشان را به آنهایی که در ناز و نعمت و رفاه هستند مقایسه می کنند . افرادی که به دلیل طبقه اقتصادی یا نژادی شان احساس محرومیت کنند . سر انجام احساس بی عدالتی و نارضایتی را گسترش می دهند . رفاه و خوشبختی اندک طبقات پایین شروع به تخریب جامعه ای می کند که نابرابری اجتماع را پرورش داده و شانس افراد را برای ترقی و پیشرفت با استفاده از ابزارها و شیوه های مشروع مسدود کرده است . ناکامی مداوم و زیاد که منتج از این احساس نابرابری است ، پرخاشگری و دشمنی سرکوب شده را به وجود می آورد که در نهایت به خشونت و جرم منجر می شود . تأثیر نابرابری ممکن است زمانی به حداکثر خود برسد که افراد فقیر باور داشته باشند توانایی اندکی برای رقابت در جامعه داشته یا جایی که تعادل قدرت اقتصادی و اجتماعی بیشتر به نفع ثروتمندان تغییر می یابد . تحت این شرایط فقر نسبی احتمال انتخاب فعالیتها و اعمال غیر قانونی را افزایش می دهد .

براساس دیدگاه محرومیت نسبی احساس بی عدالتی اجتماعی مستقیماً با نابرابری درآمد رابطه دارد و این احساس در جوامعی بیشتر است که در آن فقیر و ثروتمند در کنار هم زندگی می کنند . نوجوانان محله های فقیر نشین هنگامی که محله شان را با محلات مرفه و ثروتمند نشین همان شهر مقایسه  می کنند احساس ناکامی و بی عدالتی کرده و در نتیجه آنها هم سعی می کنند تا به این امکانات اقتصادی ارزشمند دست یابند . حتی اگر از طریق روشهای غیر قانونی باشد ، این شرایط خود میزان جرم و خشونت را در این محلات افزایش می دهد . ( صفری شالی ، 1386 : 103 ) .

 

نظریه برچسب زدن[26]

نظریه برچسب زدن ، انحراف را به عنوان فرآیندی تبیین می کند که توسط آن برخی مردم موفق می شوند بعضی دیگر را « منحرف » تعریف کنند . این نظریه ، بر نسبی بودن انحراف تأکید دارد و ادعا می کند که یک شخص یا عمل تنها زمانی « منحرف » تلقی می شود که « برچسب » انحراف توسط دیگران به آن زده شود . طرفداران این نظریه می گویند : « مجرم کسی است که برچسب خورده ، و جرم رفتاری است که دیگران به آن برچسب زده اند » . این رویکرد معتقد است که رفتارها به خودی خود به عنوان کژرفتاری یا جرم محسوب نمی شوند ؛ بلکه این افراد و گروهها هستند که به این رفتارها به عنوان جرم می زنند (ستوده ، بهادری ، 1386 : 38 ).

[1] – Endomorphic

[2] – Eclomorphic

[3] – Mesomorphic

[4] – Quinney Richard  and  Merlin.L.Deflure

[5] – Emil Durkheim

[6] – Biological Deviant

[7] – Functional Deviant

[8] – Skewed Deviant

[9] – Suicide

[10] – Rules of Sosiological Method

[11] – Robert.k.merton

[12] – Adaptation

[13] – conformity

[14] – Innovation

[15] – Ritualism‌

[16] – Retreatism

[17] – Rebellion‌

[18] – Simple Anomie

[19] – Acute Anomie

[20] – Messner

[21] – General Strain Theory

[22] – Smith

[23] – Jarjoura‌

[24] – Markowitz

[25] – Judith Blau‌‌ and  Peter Blau

[26] – Labelin& Theory