علمی : رابطه هوش هیجانی و رضایت شغلی با رفتار شهروندی سازمانی کارکنان امور …

هوش درون فردی شامل توانایی به هم پیوسته و درونی در ایجاد الگوی دقی و عینی از خویشتن بوده و هوش میان فردی توانایی درک سایر افراد از جهت تفاوت در خلق، مزاج، انگیزش، هدف ف علاقه به دیگران و همدلی را در بر می‏گیرد. گاردنر در این باره می‏گوید : هوش میان فردی، توانایی فهم دیگران است، اینکه چه چیز آنها را تحریک می‏کند، آنها چگونه کار می‏کنند و چطور می‏شود با آنها همکاری کرد (نبی هاشمیان، ۱۳۸۹).
سالوی و مایر(۱۹۹۰)در توصیف هیجان‏ها می‏گویند : هیجان‏ها پاسخ‏های سازمان یافته ای هستند که از مرز تعداد زیادی سامانه‏های روان شناختی شامل سامانه‏های فیزیولوژیکی، شناختی، انگیزشی و تجربی می‏گذرند.
تعاریف در تمایز صحیح بین قابلیت‏های سازگاری افراد، نظریه‏های جدید به وجود انواع هوش پرداختن (اشتنبرگ و کافمن، ۱۹۹۸). در این بافت، تمایز بین هوش به خودی خود و تنوع آن بسیار اساسی است.
عقیده به وجود انواع متفاوت هوش از همان اوایل بخشی از حوزه پژوهشی هوش بوده است. ثرندایک[۴۴] هوش اجتماعی[۴۵] را از دیگر انواع هوش متمایز کرد و آن را به عنوان توانایی درک خود، حالات درونی دیگران، انگیزه‏ها و رفتارهای دیگران به منظور عملکرد بهینه بر اساس آن اطلاعات تعریف کرد (به نقل از گلمن، ۱۹۹۵).
تمایز هوش اجتماعی از انواع دیگر هوش از قبیل هوش مکانیکی[۴۶] و هوش انتزاعی[۴۷] به آسانی قابل اثبات نبود. مثلا در یکی از موارد هوش کلامی از آزمودنی پرسیده می‏شود که اگر یک نامه آدرس خورد و تمر دار پیدا کنید آن را چه می‏کنید ؟ روشن است که آزمودنی برای پاسخ دادن به آن نیازمند دانش اجتماعی و حتی اخلاقی است (سالوی و مایر، ۱۹۹۰) گرونباخ (۱۹۶۰، به نقل از سالوی و مایر، ۱۹۹۰) اعلام کرد که علیرغم ۵۰ سال پژوهش، هوش اجتماعی غیر قابل اندازه گیری و غیر قابل تعریف باقی مانده است.
بسیاری از پژوهشگران این عقیده کرونباخ[۴۸] را مبنی بر عدم کفایت پژوهش‏ها برای مانده کاری سازه ای به نام هوش اجتماعی پذیرفتند. اخیرا دوباره علاقه و مفهوم هوش اجتماعی با بررسی‏های استنبرگ و اسمیت[۴۹] زنده شده است(لردنگلو، ۲۰۰۸).
افراد عادی خواستند تا افراد هوشمند را تعریف کنند و از میان توصیف‏ها تعدادی ویژگی را استخراج نمودند. سپس اشتنبرگ و اسمیت برای عملیاتی کردن مفهوم هوش اجتماعی از آزمودنی‏ها خواستند در مورد ارتباط بین عکس‏هایی که دو نفر را نشان می‏داد، اظهار نظر کنند. نتایج تحلیل عوامل نشان داد که مولفه‏های اجتماعی می‏توانند از توانایی‏های آکادمیک متمایز باشند.
در تفسیرهای اخیر ازهوش‏های چندگانه [۵۰]نیز گاردنر(۲۰۰۳)مفهوم هوش‏های هفت گانه را مطرح می‏کند البته تاکیدهای فزاینده اخیر بر نقش هیجان‏ها در هوش، ریشه در کارهای گاردنر دارد. یکی از جنبه‏های هوش را توانایی فرد در آگاهی از هیجان ها، تمایز میان آنها و استفاده از این اطلاعات برای ارائه پاسخی اثربخش در برابر محیط می‏داند. این توصیف جزئی از هوش‏های شخصیتی مطرح شده توسط گادنر می‏باشد.
۲-۸-۲- هیجان چیست؟
مطابق آنچه گفته شد، از ابتدای پیدایش نظریه‏های هوش، پژوهشگران این حوزه به صورت تلویحی پی برده اند که در صورتی که هوش را توانایی سازگاری و عملکرد موثر بدانیم، این عملکرد با اندازه گیری صرف توانمندی‏های عقلانی بدون در نظر گرفتن اطلاعاتی که هیجان‏ها در اختیار می‏گذارند، قابل پیش بینی نخواهد بود ؛ چرا که در بررسی هیجان نشان داده شده است که پژوهشگران به تدریج به این واقعیت پی برده اند که هیجان‏ها نقش انگیزش و هدایتگر رفتار سازمان یافته و انطباقی را دارند (لردنگلو، ۲۰۰۸)
در این زمینه پژوهشگرانی چون وکسلر سعی کردند توانمندی‏های مربوط به هیجان را در تعریف خود از هوش و در نتیجه در آزمون آن بگنجانند و کسانی چون ثرندایک و گاردنر سعی کردند این توانایی‏ها را در قالب انواع هوش در حوزه اندازه گیری وارد کنند. تلاش‏های انجام شده در این حوزه به تدریج منجر به تمایز بیشتر انواع هوش و یافتن راه‏های معتبر در زمینه اندازه گیری آنها گردیدند تا اینکه در نهایت سالوی و مایر (۱۹۹۰) به منظور ایجاد چارچوب جهت گردآوری‏های بررسی‏های مربوط به توانمندی‏های هیجانی به عنوان هوش از یک طرف و تفاوت‏های افراد در زمینه ارزیابی هیجان‏ها و بکارگیری آنها در سازش و حل مساله در طرف دیگر و همچنین یکپارچه کردن زمینه ساخت مقیاس‏های متنوع در زمینه‏های مرتبط با هیجان همچون مقیاس‏های ناگویی خلقی[۵۱]، تجلی هیجان[۵۲] و همدلی[۵۳] مفهوم هوش هیجانی را معرفی کردند. آنچه که هوش و هوش هیجانی را به نوعی به یکدیگر پیوند می‏دهد مفهوم هیجان است. هیجان‏ها از جمله مفاهیمی هستند که بیشترین مناقشات نظری را در بر داشته اند. هیجان‏ها پدیده‏های چند وجهی هستند که شامل حالت‏های عاطفی و ذهنی یا همان احساس، واکنش‏های زیستی و فیزیولوژیکی، گرایش به عمل یا بعد کارکردی و نهایتا بعد اجتماعی می‏باشند. پس هیجان ساختاری روان شناختی است که چهار جنبه یک تجربه را با هم رخ می‏دهند و شامل پدیده‏های ذهنی، فیزیولوژیکی، روانی و اجتماعی هستند، به هم پیوند می‏زند (سید محمدی، ۱۳۷۸).
چنانچه فریجدا[۵۴] (۲۰۰۰) اظهار می‏کند هدف هر کدام از تبیین‏های روان شناختی که انتخاب گردد، فهم پدیده هیجان و فهم شرایط رخ دادن آن است. او معتقد است پدیده قابل مشاهده می‏تواند به شیوه‏های بسیار متفاوت و در سطوح متفاوتی از تحلیل و ترکیب، توصیف و تبیین گردد ؛ هر چند که کاملا آشکار نیست پدیده ای که تبیین می‏گردد چیست. پس از این است که بحث‏های متنوع اخیر و واگرایی نظریه‏ها در این حوزه رخ می‏نمایاند. هری[۵۵] و پرت[۵۶] (۲۰۰۰) معتقدند هنگامی که روان شناسان بدانند این پدیده‏ها چگونه با هم ترکیب شده و تعامل می‏نمایند، خواهند توانست بگویند که هیجان چیست (لردنگلو، ۲۰۰).
سالوی و مایر (۱۹۹۰) در توصیف هیجان‏ها می‏گویند : هیجان‏ها پاسخ‏های سازمان یافته ای هستند که از مرز تعداد زیادی سامانه‏های روان شناختی شامل سامانه‏های فیزیرلوژیکی، شناختی، انگیزشی و تجربی می‏گذرند.
هیجان‏ها نوعا در پاسخ به یک رویداد بر می‏خیزند که چارچوب معنایی مثبت و یا منفی برای فرد دارند (آرنولد[۵۷]، ۱۹۷۰) ؛ این رویداد می‏تواند درونی و یا بیرونی باشد (لردنگلو، ۲۰۰۸).
با توجه به چند وجهی بودن هیجان و اینکه افراد انواع متفاوتی از هیجان‏ها را تجربه می‏کنند، این سوالات پیش می‏آید که آیا هیجان‏های مختلف واکنش‏های فیزیولوژیکی متفاوت دارند و اینکه تفاوت هیجان‏ها تفاوت در کیفیت است یا کمیت. این سوالات موجب پدید آیی نظریه‏های متعدد و گاه مناقص در خصوص هیجان شده است که نظریه جیمز ـ لانگه[۵۸] از این جمله است.
جیمز [۵۹](۱۸۸۴ ؛ به نقل از خداپناهی، ۱۳۷۵) معتقد بود که بدن در مقابل محرک‏های هیجان انگیز متفاوت، واکنش‏های متفاوتی بروز می‏دهد. او ابراز داشت که تجربه هیجانی به دنبال ادراک تغییرات بدنی خاص رخ می‏دهد. لانگه[۶۰] (۱۸۸۵ ؛ به نقل از خداپناهی، ۱۳۷۵) نیز در همان زمان این عقیده جیمز را پذیرفت. پس از آن اشخاصی چون والتر کنون[۶۱] (۱۹۲۷ ؛ به نقل از کرنلیوس[۶۲]، ۱۹۹۶) با طرح این انتقاد که واکنش‏های فیزیرلوژیکی بدن آرام و کند اتفاق می‏افتند و وجه احساسی و عاطفی هیجان سریع اتفاق می‏افتد و در نتیجه تجربه ذهنی هیجانی نمی تواند پیامد تغییرات فیزیولوژیکی باشد، دیدگاه جیمز ـ لانگه را به چالش طلبیدند. از آن پس تضاد شناخت[۶۳] و هیجان نیز کم کم در بین نظریه پردازان سر برآورد. در این زمینه کسانی چون باک [۶۴](۱۹۸۴ ؛ به نقل از آیزنک[۶۵]، ۲۰۰۰) معتقدند که هر دو نظریه شناخت و زیست شناسی واقعیت دارند. از نظر باک انسان‏ها دو سامانه همزمان برای فعال سازی هیجان دارند، سامانه‏های فطری که خودانگیخته اند و نوعی سامانه فیزیولوژیکی اولیه اند که به صورت غیر ارادی به محرک‏های هیجانی واکنش نشان می‏دهند. این دو سامانه به صورت مکمل و تعاملی موجل برانگیختن و تنظیم تجربه هیجانی می‏شوند.
چنین دیدگاه‏هایی از طریق یافته‏های عصب شناختی اخیر توسط لی دوکس[۶۶] (۱۹۹۳ ؛ به نقل از گلمن ۱۹۹۵) و داماسیو (۲۰۰۴) تایید شده است.
کارکرد هیجان‏ها از جمله سطوح مورد مطالعه درباره این مفهوم است (فریجدا، ۲۰۰۰) که البته دیدگاه‏های متفاوتی را دامن زده است. بلاچیک (۲۰۰۳) رفتار هیجان را در خدمت هشت عمل اصلی می‏داند که عبارتند از : محافظت، نابودی، تولید مثل، اتحاد مجدد، پیوند جویی، طرد، کاوش و تشخیص موقعیت.
ایزارد [۶۷](۲۰۰۴) فهرستی از کارکردهای اجتماعی هیجان‏ها را عرضه می‏کند که در چهار مجموعه خلاصه می‏شود :
آسان سازی انتقال حالت‏های اساسی
تنظیم نحوه پاسخ دهی به دیگران
تسهیل تعامل اجتماعی
ترغیب رفتار اجتماعی
تامکینز[۶۸] (۱۹۶۲؛ به نقل از کرنلیوس، ۱۹۹۶) رویکردی تعاملی را مطرح می‏کند و هیجان‏ها را عامل انگیزشی مهمی در تعیین رفتار می‏داند.
دقت در سیر نظریه‏های مربوط به هیجان دو سنت را آشکار می‏سازد که به صورت متوالی رشد کرده اند. سنت اول عقیده ای است که هیجان را پاسخی نامنظم و مخرب می‏داند (یونگ، ۱۹۶۳ ؛ به نقل از سالوی و مایر، ۱۹۹۹ ؛ یونگ، ۱۹۴۰ ؛ به نقل از سالوی و مایر، ۱۹۹۹ ؛ شفر [۶۹]و همکاران، ۱۹۴۰ ؛ به نقل از سالوی و ماایر، ۱۹۹۹ ؛ یونگ ۱۹۹۹٫ یونگ، ۱۹۵۹، به نقل از پلاچیک، ۲۰۰۳) هیجان‏ها را آشفتگی‏های تند افراد به عنوان یک کل می‏داند. متون اولیه، هیجان‏ها را به عنوان یک پاسخ سازمان نایافته که عمدتا احشایی و ناشی از کمبود سازگاری موثر است، توصیف می‏کنند. از این منظر هیجان ناشی از عدم کنترل کامل مغز و وجود ردی از ناهشیاری فرض می‏شود (سالوی و مایر، ۱۹۹۰). سنت دوم، هیجان را یک پاسخ سازمان دهنده می‏داند (لیپر، ۱۹۴۸ ؛ به نقل از سالوی و مایر، ۱۹۹۹ ؛ استربروک، ۱۹۵۹ ؛ به نقل از سالوی و مایر، ۱۹۹۹ ؛ ماندلر، ۱۹۷۵ ؛ به نقل از سالوی و مایر ۱۹۹۹). لیپر (۱۹۴۸ ؛ به نقل از پلاچیک، ۲۰۰۳) معتقد است هیجان‏ها برانگیزاننده‏هایی هستند که افراد را یمت فعالیت هدایت می‏کنند. همچنین نظریات جدید هیجان‏ها را به عنوان هدایت کننده‏های انطباقی فعالیت‏های شناختی می‏دانند (سالوی و مایر، ۱۹۹۰ ؛ ایزارد، ۲۰۰۱).
۲-۸-۳- هوش هیجانی از دیدگاه مایر، سالوی و کاروسو[۷۰]
سالوی و مایر (۱۹۹۰) عنوان می‏کنند که آنچه تحت عنوان هوش هیجانی مطرح می‏شود، مجموعه ای از مفهومی از افرایندهای ذهنی است که اطلاعات هیجانی را شامل می‏شود ؛ آن‏ها فرایندهای زیر را خلاصه کرده و بدین ترتیب نام می‏برند :
الف) ارزیابی و نشان دادن هیجان‏ها در خود و دیگران.
ب) نظم دادن هیجان‏ها در خود و دیگران
ج) مورد استفاده قرار دادن هیجان‏ها در راستای سازش یافتگی
آن‏ها این فرایند را از ادبیات موجود جمع آوری کرده اند ؛ چنانچه ارزیابی و نشان دادن هیجان‏ها در خود را از بررسی مفهوم ناگویی خلقی استنتاج کردند. آنها در ادامه متذکر می‏شوند اگر چه این فرایندها در هر شخصی مشترک است، اما نباید تفاوت‏های فردی را در سبک‏ها و توانایی‏های پردازش فراموش گردند. سالوی و مایر (۱۹۹۰) با این مقدمه کلیت هوش هیجانی را طبق نمودار زیر چارچوب بندی نمودند : با توجه به نمودار صفحه قبل هر یک از مولفه‏های هوش هیجانی را از نظر سالوی و مایر (۱۹۹۹) در ادامه توضیح آن خواهد آمد:
ارزیابی و ابراز هیجان [۷۱]در خود
افراد با توجه به این مولفه، هیجان‏های خود را سریع تر ادراک می‏کنند و پاسخ می‏دهند و در تعامل با دیگران این هیجان‏ها را بهتر نشان می‏دهند. چنین افراد هوشمندی از لحاظ هیجانی، مناسب تر به احساس خود پاسخ می‏دهند از آن جهت که آن را صحیح تر ادراک کرده اند. این مهارت به این دلیل از نظر هیجانی هوشمند به حساب می‏آید که پردازش اطلاعاتی هیجانی را از درون ارگانیزم ضروری می‏داند (اکبرزاده، ۱۳۸۳).
۲-۸-۴- ارزیابی و ابراز هیجان در دیگران
این مهارت افراد را برای اندازه گیری صحیح پاسخ‏های عاطفی در دیگران و انتخاب رفتارهای انطباقی به لحاظ اجتماعی در پاسخ، توانا می‏سازد. چنین افرادی قاعدتا توسط دیگران گرم و اصیل ادراک می‏شوند، در حالی که افراد فاقد این مهارتها به نوعی سرد و نچسب ادراک می‏گردند (همان منبع).
۲-۸-۵- نظم جویی هیجان در خود و دیگران
بیشتر افراد هیجان‏ها را در خود و دیگران نظم می‏دهند. با این وجود، افراد هوشمند هیجانی در این مهارت تبحر می‏یابند و به گونه ای عمل می‏کنند تا به اهداف ویژه شان دست یابند. از نقطه نظر مثبت، آنها خلق خود و دیگران را بالا می‏برند و حتی هیجان‏های خود را به منظور برانگیختن دیگران به سوی یک هدف ارزشمند مدیریت می‏کنند. از نقطه نظر منفی نیز، افراد این مهارت‏ها را در مسیر ضد اجتماعی پیش برده و دیگران را در قالبی جامعه ستیزانه به اهداف منفی خود هدایت می‏کنند (اکبرزاده، ۱۳۸۳).
۲-۸-۶- به کار بستن هیجان ها[۷۲]

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.