تحقیق درمورد جهان خارج، صدق و کذب، قرن نوزدهم، صاحب نظران

توجیه شفاف‌تر و با ذکر موارد بیشتری بیان کردیم. و ادعا کردیم ابن سینا را نمی‌توان در گروه ایده‌آل گرایان5 قرار داد بلکه او فیلسوفی واقع گراست یعنی در مباحثی مانند توجیه، بدیهیات و برهان رویکردی تشکیکی دارد.
بخش دوم به ویتگنشتاین اختصاص یافته است. این بخش نیز چندین فصل دارد. ابتدا با توجه به مباحث طرح شده در کلیات در مورد نگاه متفاوت ویتگنشتاین به فلسفه و فلسفه یگانه او که به نظر می‌رسد منجر به پیدایش اصطلاح معقولیت در فلسفه معاصر شده را به طور دقیق‌تری بررسی کردیم. از جمله به دو دوره حیات فکری ویتگنشتاین اشاره کردیم با این فرض که وی تغییر اساسی در نظام فکری و فلسفی خویش به ویژه در موضوع ارزشها (زیبایی شناسی، اخلاق و دین) نداده است. در ادامه از منظر ویتگنشتاین تغییر گرامر زبان و سوء تفاهماتی که بسیاری از همین ناحیه دچارش شده‌اند و نقش آن را در موضوع معقولیت بررسی کردیم. در ادامه نسبتهای معناداری، ارزش صدق با معقولیت، معقولیت و گزاره‌های ارزشی، معقولیت و شک، معقولیت و بازی زبانی و معقولیت در دیدن به منزله را بررسی کردیم. همه این موضوعات با عنوان مبانی دیدگاه ویتگنشتاین مطرح می‌شود تا بتوانیم به فصل بعدی که معقولیت باور دینی است راه یابیم. در این فصل موضوعات ماهیت باور و ماهیت باور دینی و در نهایت مهمترین مساله که معقولیت باور دینی است را به بحث گذاشتیم.
در فصل سوم مطالعه‌ای مقایسه‌ای بین مواضع ویتگنشتاین و ابن سینا بیان کردیم. ابتدا وجوه اتفاق و تشابه و سپس وجوه اختلاف آنها را با توجه به مبانی و پیشینه معرفت و جهان بینی (جهان-تصویر) متفاوتشان نقد و بررسی کردیم.
در نهایت دستاوردها و جنبه‌های نوآوری رساله را به میان آوردیم. اینکه می‌توان با استفاده از معیار معقولیت یعنی با نگاهی اشرافی و منظری فرافلسفی بین دو نظام فکری و فلسفی کاملاً متفاوت، زمینه‌هایی برای مطالعه، مقایسه، توصیف و برجسته کردن مواضعی که غالباً مغفول واقع شده‌اند را یافت.
شایسته است از زحماتی که بر بسیاری از اساتید و بزرگواران و دوستانم تحمیل کرده‌ام تقدیر و تشکر کنم. جناب استاد بزرگوار و کم نظیر در فلسفه مشاء حضرت آیت الله سید حسن مصطفوی که راهنما و مشوق روحی و فکری اینجانب در همه مراحل تحقیق بودند؛ جناب آقای دکتر حسین هوشنگی که نمی‌دانم با چه زبانی زحمات و فداکاریها و راهنماییهای ایشان را یاد و جبران کنم؛ جناب آقای دکتر رضا اکبری که همواره همراه و مشاوری صدیق و باانگیزه بودند و در نهایت جناب آقای دکتر مالک حسینی که از دقت، ژرف‌نگری، نقادی و هم‌اندیشی ایشان بی‌نهایت بهره بردم. همچنین از دوستان بسیاری که به من روحیه و انگیزه دادند به ویژه دوست گرانمایه‌ام آقای حسن نوروزی که در اصلاح رساله مرا یاری کردند کمال تشکر و قدردانی را می‌نمایم.

کلیات

1-تاریخچه موضوع معقولیت
معقولیت اصطلاحی است که عمدتاً‌ از دهه 60 میلادی (قرن بیستم) در حوزه های مختلف مطالعات اجتماعی و فلسفی مطرح شده است. این بحث واکنشی است در مقابل عقل گرایی و علم گرایی افراطی در سنت غرب که عمدتاً‌ به عنوان راهکارهای مناسبی برای جایگزینی وثاقت دین پیشنهاد شده بود. از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم که به نظر می آمد دنیای مدرن با افکار و آرزوهای روشنفکری به کمال خود خواهد رسید، غرب با جدیترین بحرانهای عقلانی و اجتماعی مواجه شد. به ویژه جنگهای خانمانسوز جهانی اول و دوم ضربه اساسی بر پیکر به ظاهر توانمند عقل مستقل از وحی که مبنای نهضت روشنفکری بود، وارد ساخت و باعث شد فلاسفه به فکر بازبینی جدی در فلسفه های پیشین برآیند.
فلسفه های جدیدی جان گرفتند که تاکنون سابقه نداشتند. فلسفه هایی مانند: “اگزیستانسیالیسم”، “پدیدارشناسی”، “پراگماتیسم”، “فلسفه تحلیلی”، “منطق ریاضی” و “فلسفه حیات” بنیان گذاشته شدند . هر یک از این فلسفه ها در حوزه های مختلف معرفتی مانند هنر، روانشناسی، جامعه شناسی، مردم‌شناسی، زبان شناسی و غیره نفوذ کردند و به طور جدی در ارزیابی ها، سنجش ها و پژوهشهای صاحب نظران هر یک از این حوزه های معرفتی تاثیر گذاردند.
لودویگ یوهان ویتگنشتاین (1951-1889) با نگاهی متفاوت به فلسفه شاید مهم ترین فیلسوف معاصر بوده است. او هم با تعریف گذشتگان در مورد فلسفه به عنوان یک معرفت مخالفت می کند و هم روح و تمدن قرن بیستم را به چالش می‌کشد. غالباً فلاسفه به دنبال کسب معرفت بودند. هرچند تصورات متفاوتی از معرفت داشتند. افلاطونیان وظیفه فلسفه را دستیابی به اعیان مجرد (مثل) یا حقایق ابدی می دانستند. ارسطوئیان فلسفه را تداوم علم اما علم به کلیات تلقی می کردند. پیروان دکارت با فلسفه بنیاد علوم و معارف بشری را برپایه محکم مستقر می کردند. در کانت وظیفه فیلسوف شرح وبسط حقایق پیشین ماتقدم هم در حیطه تجربه ادراکی و هم تجربه اخلاقی بود. تجربه گرایان کلاسیک انگلستان وظیفه فلسفه را تحقیق در باب ماهیت ذاتی ذهن بشر می دانستند بطوری که بتواند به امکان معرفت بشری تداوم بخشد. اما ویتگنشتاین وارد هیچ یک از این مناظره ها و مسائل معتنابه فیلسوفان نشد. از نظر او فلسفه مبتنی بر هیچ گزاره‌ی واقعی مبنایی نیست تا بتواند تکیه‌گاه علم شود. فلسفه ربطی به روان شناسی و تحقیقات تجربی در مورد ذهن ندارد. همچنین ربطی به ریاضیاتی که مبتنی بر مبانی و اصول است، ندارد. او پیش فرضهای مسلم فیلسوفان را نقد کرد و معتقد بود در فلسفه هیچ گونه گزاره ف
لسفی یا معرفت فلسفی وجود ندارد و برخلاف علم هیچ معرفت ملموسی حاصل نمی شود.(1)
زبان ریشه اصلی مشکلات ماست. شباهتهای گرامری عبارات زبان که اختلاف عمیق منطقی آنها را می پوشاند، آدمی را همواره فریب می دهد. “افسون زبان، قوه فاهمه ما را به بند کشیده است”.(2) در فلسفه نمی‌توان فرضیه‌ای داشته باشیم تا پدیدارها را تبیین کنیم. در فلسفه کاربرد نابجای واژه ها را توصیف می کنیم. با این کار مفاهیم مغلوط و درهم آمیخته را منظم و درست می کنیم. بدین وسیله مشکل فلسفی حل و بلکه منحل می شود. “محصول فلسفه، فرونشاندن ورم هایی است که فاهمه ما با کوبانیدن سر خود به دیوارهای زبان پیدا کرده است، این ورم‌ها ما را متوجه به ارزش بازنمایی و معالجه آنها می کند”.(3)
هری رندر6 اشاره دارد که نگرش ما به واقعیت یا به تعبیر ویتگنشتاین، زبان در هم تنیده با دریافت عقل، فرهنگ و سابقه تاریخی ما از جهان خارج است. فهم زبان بدون دستیابی به ریشه‌های فرهنگی و تاریخی امکان پذیر نیست. هر زبانی دو جنبه دارد یکی جنبه مشترک که عامل ارتباط و تبادل فرهنگها در جوامع مختلف است و دیگری جنبه اختصاصی که ویتگنشتاین در مرحله دوم حیات فکری‌اش به این جنبه بسیار توجه کرده است و نظریه “بازیهای زبانی” را مطرح کرده است. این جنبه اختصاصی حکایت از نگاه و رویکرد ویژه آن قوم یا قبیله به جهان خارج دارد که در واقع افراد غیر بومی متوجه آن نخواهند شد. به همین دلیل مردم شناسان فهم کامل زبان اقوام ابتدایی را که مبتنی بر پیش فرضها، ایده آلها و راز و رمزهای ویژه آنان است غیرممکن دانسته‌اند.(4)
به عنوان مثال برای چینی ها و هندوها موضوع زندگی پس از مرگ7 محوریت دارد. برای پیشاسقراطیان جستجو برای معرفت درباره جهان، اساس تفکر است. بعضی از متفکران آتن یعنی سوفیستها8 صاحب معرفت و صاحب فضیلت شدن یا متعالی شدن به ویژه در بسترهای سیاسی و اجتماعی را از همه مهم تر می دانستند. دیگران معرفت شناسی و سوال از صدق و کذب و گروهی دیگر ارزش شناسی را اساسی ترین مسئله و محور کار فلاسفه در نظر گرفتند. امروزه تعریف و جایگاه فلسفه کاملاً دچار تحول شده است. به قول فیلسوف علم معاصر تامس کوهن دچار تغییر در “پارادایم” شده‌ایم. در واقع فیلسوفان معاصر از منظری دیگر به فلسفه می‌نگرند آنان فلسفه را تلاش “معقول” برای فهمیدن، نظم و ساماندهی و پاسخی درخور به سوالات اساسی نام نهادند. تلاشی که هرگز امر راکد و ثابتی نیست بلکه فعالیتی پویا و متحول است.(5) این موضوع که چه عناوین یا تعاریفی محوری ترین است، چندان جدی تلقی نمی شود زیرا در هر صورت با توجه به شرایط زمانی، مکانی و فرهنگی می تواند تفاوت وجود داشته باشد.
امروزه بسیاری از فلاسفه به مبحث “معقولیت” گرایش دارند. این واژه فرصت یا امکانی را در اختیار فیلسوف قرار می دهد تا از افقی بالاتر مناقشات اندیشمندان را هم در فلسفه و هم حوزه های مختلف علوم اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، روانشناسی و غیره مورد کندوکاو قرار دهند. به گفته پیرز برای اینکه تفکر معقولی داشته باشیم نیازی به معیار قوی برای معقولیت نداریم. به عبارت دیگر نیازی نیست معقولیت فراگیر9 داشته باشیم بلکه اکتساب باوری با معقولیت حداقلی کفایت می کند. این معقولیت می تواند بستری مناسب برای فرد به وجود آورد تا بتواند در مورد مهم ترین سوالاتی که به نظرش می رسد از اطلاعات و تجارب دیگران استفاده کند و بدین وسیله تجارب، تصورات، ایده هایش را ارزیابی کند، فرضیاتش را سازماندهی کند و تئوریهایش را صورت بندی نماید و تفکر “معقول” خود را برای نقادی و ارزیابی دیگران ارائه نماید.(6)
سوالهای جدی در مورد اینکه معقولیت چیست؟ یا چه چیزی معقول است؟ در حوزه علوم مردم شناسی بروز می کند. در اینجا مواضع و نظریه های ویتگنشتاین به ویژه در مخالفت جدی‌اش با دیدگاههای فریزر جامعه شناس و مردم شناس معروف قابل توجه است. او اذعان دارد که بسیاری از تلقیها و قضاوتهای ما در مورد جوامع ابتدایی مخدوش است زیرا ملاکهای قضاوت ما ریشه در هنجارها و روابط و قواعد عمدتاً ‌تحمیلی و غیرانتخابی جوامع خود ما دارد که به هیچ وجه قابل تطبیق، مقایسه و قضاوت در جوامع ابتدایی نمی باشد. وینچ با تکیه بر همین دیدگاه نظر ماکس وبر در مورد امکان تفسیر و پیش بینی رفتارهای اجتماعی بر مبنای قواعد آماری را رد می کند.(7)
از این نکته وارد مهم ترین مباحث ویتگنشتاین متاخر می‌شویم. بسیاری از مفسران و شاگردان ویتگنشتاین معتقدند او سه دوره یا سه نوع حیات فکری داشته است. مرحله اول با انتشار تنها کتابش که با نظارت مستقیم او انجام می گیرد یعنی رساله منطقی-فلسفی.10 مرحله دوم در فاصله جنگهای جهانی اول و دوم که محصول عمده آن کتاب تحقیقات فلسفی11 است. مرحله سوم که در آخرین اثر بسیار جدی و متفاوتش که در واپسین دوران زندگیش به سرانجام رسید یعنی کتاب درباره یقین12 تجلی یافته است. او در هر مرحله ای از حیات فکریش متفاوت و نقاد مراحل پیشین است. اگرچه در همه این مراحل از خط مشی واحدی پیروی می کند. (از جمله اینکه کار فیلسوف توصیف است نه تبیین، بسیاری از مسائل فلسفی با تغییر نگرش حل می شود و عمده آنها ناشی از به کارگیری غلط زبان است و غیره) آنچه در این رساله اهمیت بیشتری دارد تمرکز بر ویتگنشتاین متاخر می باشد. او معتقد است فعالیتهای مختلف انسان شامل دستور دادن، گزارش دادن، شوخی کردن و حتی حل کردن مسائل ریاضی و همچنین دینداری (که آنهارا در قالب نظریه های معناداری در ویتگنشتاین مرحله اول
و بازیهای زبانی در مرحله دوم مطرح می کرد) بایستی مبتنی بر زمینه ها، مبانی و باورهای یقینی باشد. چه بسا هر بازی زبانی بر یک یا چند مبنا استوار باشد. این مبانی یقینی وجود دارند و این مبانی در موضعی فراتر از صدق و کذب و توجیه های معرفت شناختی قرار دارند.(8) او در کتاب درباره?یقین?? در تقابل جدی با جورج ادوارد مور قرار می گیرد. به نظر می?رسد که مور مطالبه شکاک13 برای اینکه ثابت شود آدمی در رویا نمی باشد را “معقول” می یابد، بنابراین تلاشهای انجام شده از جانب فلاسفه‌ای مانند دکارت و مور برای برطرف کردن این چالش نیز “معقول” می باشد. در حالی‌که ویتگنشتاین هم موقعیت شکاک و هم پاسخ مور را “بی معنا” می داند. کاری که شکاک انجام می دهد خودفریبی است و پاسخی که فلاسفه ارائه می دهند بی مورد است. اینکه بتوان معیار معقولی در مورد رویا، شک و شناخت ارائه داد توهمی بیش نیست. “این استدلال که من ممکن است در رؤیا باشم، بی معناست زیرا اگر من در رویا هستم، این عبارت هم از همان رویاهاست و در واقع این عبارت که این جملا

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *