راهنمای پایان نامه در مورد کنترل‌های شخصی

بازدارنده یا کنترل‌های درونی به توانایی‌های درونی برای نظارت بر ‌«خود» شخص ارجاع داده می‌شود. خودانگاره، خودپنداره و خود ادراکی از مؤلفه‌های توانایی‌های درونی است که زمینه را فراهم می‌سازند تا فرد خودش را به‌عنوان فردی مسئول درک نموده و مسئولانه عمل نماید و در نتیجه مرتکب رفتار انحرافی نشود.سطح بالای اهداف و آرمان‌ها و آرزوهای هماهنگ و همخوان باارزش‌ها و قوانین جامعه از عوامل بازدارنده بزهکاری و جرم است. این عوامل در جهت کمک به افراد به ‌منظور پرهیز از تخطی از قوانین عمل می‌کنند…نظریه پردازان کنترل شخصی برای عوامل درونی نظیر احساسات شخصی جوانان، وسواس، خودپنداره، ناکامی و اعتماد به نفس بیش از عوامل اجتماعی اهمیت قائل هستند.(رکلس، 1961؛ کاپلن، ١٩٧٨). آنان بر این باورند که همچنان که فشارهای خارجی نظیر فقر، بی‌کاری، شرایط زندگی، تبعیض نژادی، قومیت،خرده فرهنگ‌ها و جذابیت رسانه‌های گروهی می‌تواند در کاهش کنترل افراد درگرایشی به رفتار بزهکارانه و مجرمانه مؤثر واقع شوند، فشارهای درونی مانند تنش‌ها، لذت‌جویی‌های آنی، احساس بی‌کفایتی، ترس‌ها و ضایعات مغزی نیز در این زمینه مؤثرند.از میان متغیرهای درونی، بر خودپنداره تأکید بیشتری شده است… فردی که خودپنداره مثبت دارد و به‌منظور تأیید خود حرکت می‌کند، معمولاً اعتماد به نفس بالایی داشته و ازموفقیت بیشتری در زندگی برخوردار است، کمتر برای دستیابی به اهدافش ازراه‌های غیرقانونی استفاده می‌کند. در مقابل، فردی که خودپنداره پایین دارد، اززندگی ناخشنود است، با اضطراب زندگی می‌کند و در راستای رشد و موفقیت حرکت نمی‌کند. افراد با خودپنداره منفی در دوست یابی و حفظ روابط دوستی، زیاد موفق نبوده و به لحاظ اخلاقی بیشتر در معرض انحراف اجتماعی هستند. خودپنداره منفی موجب می‌شود که فرد در برابر انتقادها حساسیت نابخردانه نشان دهد. فردی که خودپنداره منفی دارد، معمولاً در مورد هویت خود احساس خطر می‌کند، قدرت پذیرش خود را نداشته و به انکار خود می‌پردازد و اززندگیدرخانواده، مدرسه و اجتماع احساس عدم موفقیت و شکست نموده و برای جبران مشکلات خود مرتکب رفتار بزهکارانه و مجرمانه می‌شود.(رید، 2000- به نقل از:احمدی؛1384: 89-86).

 

کنترل‌ اجتماعی هیرشی

صاحب نظران کنترل نظیر نی، هیرشی و الیوت…معتقدند که جوانان مرتکب رفتاربزهکارانه می‌شوند به دلیل اینکه برخی از نیروهای اجتماعی بازدارنده انحراف اجتماعی از بین رفته یا کارکرد آن‌ها ضعیف شده است؛ بنابراین، بزهکاران به‌طور نسبی از نظر اجتماعی از کنترل خارج شده‌اند. آنان بر تعلقات فرد به نهادها و سازمان‌های اجتماعی مانند خانواده و مدرسه متمرکز شده و چنین تعلقاتی معمولاً توسط میزان واکنش متقابل بین والدین و فرزندان و کیفیت چنین کنشی وهمچنین تعامل میان دانش آموزان و معلمان اندازه گیری می‌شود.

هیرشی(1969) این سؤال را مطرح می‌کند که چرا با توجه به وجود بسیاریاز فرصت‌هاوفشارها برای ارتکاب بزهکاری و جرم، اکثر مردم در بسیاری از مواقع شهروندان قانون مدار هستند؟ پاسخ هیرشی به این سؤال تعلق و تقید این افراد به جامعه است که دارای مؤلفه‌های زیر است:

    پایان نامه

  1. تعلق و تقید نسبت به اشخاص عادی مانند والدین و معلمان.
  2. تعهد به رفتارعادی مانند انتظارات آموزشی وتربیتی که مدرسه ازدانش آموز دارد.
  3. 3. شمول مردم در فعالیت‌های قراردادی و متداول مانند گذران اوقات فراغتبا خانواده.
  4. 4. اعتقاد به هنجارهای عادی مانند رعایت قوانین رانندگی.


هیرشی معتقد است که احتمال بزهکاریهنگامی که این تقیدات، تعلقات وتعهدات ضعیف شود، بیشتر است. با بیان تعلق، منظور هیرشی این است که فرد نسبت به افرادی که با آنان پیوندهای نزدیکی دارد دارای احساساتی است که این احساسات موجب می‌شود نسبت به آنچه درباره رفتارش می‌اندیشند مراقب باشد؛ بنابراین، کنترل بزهکاری با تعلقات جوانان نسبت به والدینشان پیوند می‌خورد.منظور هیرشی از تعهدات به رفتار قراردادی به سرمایه گذاری‌هایی اشاره داردکه فرد در فعالیت‌هایی نظیر تحصیل انجام داده است. به باور هیرشی، درگیر شدن جوانان در فعالیت قراردادی و متداول به آن‌هاوقت کافی برای مشغول شدن به فعالیت‌های بزهکارانه و یا متداول نمی‌دهد. اگر این درگیر شدن با مؤلفه چهارم تقیدوتعهدات یعنی اعتقاد به هنجارهای عادی همراه باشد، فرد نه تنها در فعالیت‌های متداول مشغول می‌شود بلکه به این باور می‌رسد که قواعدوقوانین حاکم بر جامعه صحیح است وخود را ملزم به پیروی از آن‌ها می‌داند؛ بنابراین، هرچه شخص کمتر به هنجارهای عادی معتقد باشد و کمتر خود را

درگیر فعالیت‌های متداول نماید احتمال بیشتری وجود دارد که هنجارها را نقض و مرتکب رفتار بزهکارانه شود.(همان:92-86)

 

سلسله مراتب نیازهای مزلو

به اعتقاد مزلو نیازهای آدمی از یک سلسله مراتب برخوردارند که رفتار افراد در لحظات خاص تحت تأثیر شدیدترین نیاز قرار می‌گیرد. هنگامی که ارضای نیازها آغاز می‌شود، تغییری که در انگیزش فرد رخ خواهد داد بدین گونه است که به جای نیازهای قبل، سطح دیگری از نیاز، اهمیت یافته و محرک رفتار خواهد شد. نیازها به همین ترتیب تا پایان سلسله مراتب نیازها اوج گرفته و پس از ارضاء، فروکش کرده و نوبت به دیگری می‌سپارند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *